چهل داستان امام رضا علیه السلام 8

اسلحه مسموم در توبره
مرحوم راوندى به نقل از محمّد بن زيد رزامى حكايت
كند:
روزى در خدمت حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام بودم ،
كه شخصى از گروه خوارج - كه درون توبره و خورجين خود نوعى
سلاح مسموم نهاده و مخفى كرده بود - وارد شد.
آن شخص به دوستان خود گفته بود: او گمان كرده است ، كه چون
فرزند رسول اللّه است ، مى تواند وليعهدى طاغوت زمان را بپذيرد، مى روم و
از او سؤ الى مى پرسم ، چنانچه جواب صحيحى نداد، او را با
اين سلاح نابود مى سازم .
پس چون در محضر مبارك امام رضا عليه السلام نشست ، سؤ ال خود را مطرح كرد.
حضرت فرمود: سؤ الت را به يك شرط پاسخ مى گويم ؟
منافق گفت : به چه شرطى مى خواهى جواب مرا بدهى ؟
امام عليه السلام فرمود: چنانچه جواب صحيحى دريافت كردى و
قانع و راضى شدى ، آنچه در توبره خود پنهان كرده اى ، درآورى و
آن را بشكنى و دور بيندازى .
آن شخص منافق با شنيدن چنين سخن و مشاهده چنين برخوردى متحيّر
شد و آنچه در توبره نهاده بود، بيرون آورد و شكست ؛ و بعد از آن
اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! با اين كه مى دانى ماءمون طاغى
و ظالم است ، چرا داخل در امور او شدى و ولايتعهدى او را
پذيرفتى ، با اين كه آن ها كافر هستند؟!
امام رضا عليه السلام فرمود: آيا كفر اين ها بدتر است ، يا
كفر پادشاه مصر و درباريانش ؟
آيا اين ها به ظاهر مسلمان نيستند و معتقد به وحدانيّت خدا
نمى باشند؟
و سپس فرمود: حضرت يوسف عليه السلام با اين كه پيغمبر و پسر
پيغمبر و نوه پيغمبر بود، از پادشاه مصر تقاضا كرد تا
وزير دارائى و خزينه دار اموال و ديگر امور مملكت مصر گردد و حتّى در
جاى فرعون مى نشست ، در حالى كه مى دانست او كافر محض مى باشد.
و من نيز يكى از فرزندان رسول اللّه صلى الله عليه و آله هستم
و تقاضاى دخالت در امور حكومت را نداشتم ؛ بلكه آنان مرا بر
چنين امرى مجبور كردند و به ناچار و بدون رضايت قلبى در چنين
موقعيّتى قرار گرفتم .
آن شخص جواب حضرت را پسنديد و تشكّر و قدردانى كرد؛ و از گمان باطل خود بازگشت .(16)
بسم رب الحسین