نقش قطام در شهادت حضرت امیرالمومنین علیه السلام1
نام كتاب :
قطام
و نقش او در شهادت امام امیرالمومنین على (علیه السلام)
مؤ
لف : جرجى زيدان
ترجمه
و تحقيق : ابراهيم خانه زرّين / ايرج متّقى زاده
نام كتاب :
قطام
و نقش او در شهادت امام امیرالمومنین على (علیه السلام)
مؤ
لف : جرجى زيدان
ترجمه
و تحقيق : ابراهيم خانه زرّين / ايرج متّقى زاده
توطئه شوم
هنگاميكه
سعيد پنهان شده بود، سه مرد ناآشنا و غريبى را ديد، و نتوانست آنها را
بشناسد،
چون سرهايشان به وسيله عمامه هايشان بسته بود، يا بخاطر سرما، يا به
جهت
اينكه كسى آنها را نشناسد، سعيد از كارشان تعجب كرد و قلبش از ترس به تپش
افتاد،
او از آن مى ترسيد كه مبادا آنها درباره كسى نقشه اى كشيده باشند و به محض
اطلاع
او از اين سرّ او را بكشند، از اين رو سعى زيادى كرد كه خودش را بيشتر پنهان
كند،
ولى از اين مى ترسيد كه مبادا عطسه اى كند و رسوا شود، اما آنها به در كعبه و به
نزديكى
سعيد رسيده بودند به نحوى كه سعيد همه آنها را مى ديد، اگر ماه در آسمان يا
چراغى
بود كاملا چهره آنها را مى شناخت ، ولى در تاريكى شب نتوانست آنها را بشناسد،
ازحركات
و سكنات آنها فهميد كه درباره امر مهمى گفتگو مى كنند، يكى از آنها كه بلند
قامت
بود و جنب و جوش زيادى هم داشت . گفت : ما با آنها چكار داريم ، آنها ترسو هستند
بيا
تا ما اينكار را شروع كنيم تا افتخار و مباهات از آنِ ما باشد.
دومى
كه شخص كوتاه و قوى هيكلى بود گفت : من حرف تو را قبول دارم ،
از خلفاء جز بدى و شرّ چيزى به ما نرسيده ، درخلافت با هم جنگ مى كنند و
مسلمانان
براى پيروزى آنها كشته مى شوند، اگر اينها را بكشيم ، فتنه و شر از
مسلمانان
از بين خواهد رفت ، بله همه آنها را مى كشيم البته او اين سخنان را آهسته و
لرزان
، كه گاهى هم به اين طرف و آن طرف خودنگاه مى كرد بيان مى داشت تا اينكه
صدايش
را كسى نشنود.
رفيق
سوم آنها كه پيوسته ساكت بود گفت : من هر وقت روز نهروان و كشته شدن دلاوران
را
به ياد مى آورم دلم پر از خون مى شود، على قاتل آنهاست
چون آنها به حكميت رضايت ندادند.
اما
رفيق ديگرشان كه مردى بلند قد و پرجراءت بود با صداى بلند و رسايى گفت : سزاوار و
شايسته نيست كه ساكت بنشينم و آه و ناله سر دهيم و ببينيم كه فرزندان و
برادران
ما براى يارى اين خلفاء و سردمداران كشته شوند و ما عكس العملى نشان ندهيم ،
آيا
وقت آن نرسيده كه مسلمانان را از شر آنها كوتاه كنيم ؟
سعيد
سخنان آنها را كه توطئه كشتن عده اى از بزرگان زمان را كشيده بودند و على هم
يكى
از آنها بود شنيد ولى كسان ديگرى هم كه بايد كشته مى شدند نشناخت ، در اين
هنگام
ترس وحشت عجيبى او را فرا گرفت كه مبادا جايگاهش براى آنها معلوم شود.
مرد
بلند قامت كه جراءت بيشترى داشت ساكت شد ولى وقتى سكوت آن دو را ديد به
سخنان
خودش ادامه داد و گفت : اگر در اين راه مرگ ما فرا رسد باكى نيست ، چه خوش و
گوارا
خواهد بود مرگ در راه نجات مسلمانان از فتنه اى كه به آن مبتلا هستند، ريشه اين
فتنه
ها براى خلافت و دنياطلبى ، سه نفرند: على بن ابى طالب ، معاويه بى ابى
سفيان
و عمربن عاص . برويم براى كشتن آنها تا مردم از شر آنها نفس راحتى بكشند.
دومى
گفت : من از اول با حرفهايت موافق بودم اما همراه آنها محافظين و ياورانى است كه
آنها
را محافظت مى كند چگونه بايد آنها را به قتل برسانيم
؟ بنابر اين بايد چاره اى انديشيد و ابراز آلاتى تهيّه كرد تا پيروزى ما
را
تضمين كند و از خطر درامان باشيم . اولى با سرعت به او پاسخ داد و گفت : مى بينم
كه
شك و دودلى ترا فرا گرفته و از عظمت كار ترسيده اى يا از اينكه قسمت تو كشتن
على
باشد وحشت كرده اى ؟ پس بياييد تا اين كار مهم را بين خودمان تقسيم كنيم و هر كدام
از
ما يكى از آنها را بقتل برسانيم ، يكى از ما بايد در كوفه براى
قتل
على برويم ويكى براى قتل عمروعاص به مصر و ديگرى براى كشتن معاويه به
شام
برويم و هر كدام از ما آن شخص مورد نظر را در يك روز خاص به قتل برساند
تا مسلمانان از شر آنها درامان باشند و بعد مردم هر شخصى را كه مى
خواهند
براى خودشان به عنوان خليفه انتخاب كنند.
با
شنيدن اين سخنان ترس و وحشت سراسر وجود سعيد را دربرگرفت و اين كار در
نظرش
بزرگ جلوه كرد، ولى آيا آنها مى توانند آن را انجام بدهند يا نه مردد بود و
باور
نمى كرد، از طرفى مى دانست كه قتل على ، قطام را خوشحال مى
كند اگر چه با دست او كشته نشده باشد.
اما
وقتى صحبتهاى جدش را بخاطر مى آورد و وصيتهاى او را كه از على بايد دفاع كند
چون
او مظلوم و بى گناه است دلش مى گرفت ، ولى با از سرگرفتن سخنان توطئه
گران
اضطراب و وحشتش از بين رفت ، و همينكه اولى سخنانش را تمام كرد و از طرف
رفقايش
تائيدى دريافت نكرد بى صبرانه و بدون اينكه بگذارد آنها حرفى بزنند
ادامه
داد: شك و ترديد به خودتان راه ندهيد، نترسيد، كار خيلى آسانى است و فكر مى
كنم
درباره شخصى كه نصيب شما خواهد شد فكر مى كنيد كه نكند يكى از آنها كارش دشوارتر و
سخت تر باشد، نترسيد، من شجاعترين شخص از آن سه نفر را نصيب خودم
مى
كنم ، من على را مى كشم اگر چه خانه من در شهر فسطاط است ولى اشكالى ندارد به
كوفه
مى روم و او را مى كشم ، اين را گفت و وارد كعبه شد و حلقه هاى آن را بدست
گرفت
و ادامه داد: ببينيد من حلقه در كعبه را گرفته ام ، به خدا و به اين خانه كعبه
قسم
مى خورم كه على بن ابى طالب را بقتل برسانم و خدا را شاهد مى گيرم كه در اين
راه
از هيچ كوششى دريغ نورزم .
وقتى
اولى اين كار را انجام داد آندو به غيرتشان برخورد و بلند شدند، حلقه درِ كعبه
را
گرفتند و هر كدام قسم خوردند كه يكى معاوية بن ابى سفيان و ديگرى عمروبن عاص
را
به قتل برساند. سعيد هر چه سعى و تلاش كرد تا توطئه گران در اين امر مهم را
بشناسد
نتوانست ، ولى تا اندازه اى متوجه شد شخصى كه على را به قتل مى رساند
از اهل فسطاط مصر مى باشد.
بعد
از اين سوگند، آنها برگشتند به جايگاه اولشان ، يكى از آنها كه مردى كوتاه قد
و
بود گفت : ما متعهد شديم كه اين سران فتنه را بكشيم اما روز كشتن آنها را معلوم
نكرديم
، در غير اين صورت به پيروزى نخواهيم رسيد و شكست خواهيم خورد. سومى گفت : اين همان
چيزى است كه من به آن اعتقاد دارم ، چونكه اگر ما روز را معين نكنيم ، فرصت
زيادى
خواهيم داشت و از آن مى ترسم كه اگر يكى زودتر اقدام كند و پيروز نشود يا
كشته
شود يا دستگير شود ديگران بترسند و كار را ادامه ندهند، پس لازم است كه روز و
ساعت
آن را معلوم كنيم . اولى گفت : ساعت خاصى را قرار دادن مشكل است خوب
است شب خاصى را معلوم كنيم تا در يك شب كار را به پايان برسانيم ،
سپس
ادامه داد، الان در چه ماهى قرار داريم ؟ آن دو گفتند: در ماه جمادى هستيم . اولى
گفت : پس قرار ما يكى از شبهاى ماه مبارك رمضان باشد تا در روز عيد
فطر شاهد رهايى مسلمانان باشيم ، و اگر هم كشته شويم به
لقاى حق و به ثواب اعمال خودمان خواهيم رسيد، خوب است يكى از
شبهاى ماه رمضان را براى اين كار بزرگ انتخاب كنيم . دومى گفت : من شب 17 رمضان
را انتخاب مى كنم نظر شما چيست ؟ آنها گفتند: بهترين شب
است ، همگى از جا برخاستند و سعيد مى ترسيد كه مبادا آنها از كنارش
بگذرند
و او را ببينند، آنها رفتند كه طواف خانه خدا را بجا بياورند سعيد درنگى كرد
و
منتظر بازگشت آنها بود ولى آنها برنگشتند، وقتى تاءخير كردند سعيد يقين پيدا كرد
كه
از درِ ديگر كعبه بيرون رفته اند، سعيد سرش را بالا گرفت و نگاهى به اطرافش
كرد،
هيچ كس را در آن حوالى نديد و هيچ صدايى نشنيد، بلند شد و طواف خانه خدا انجام
داد
و معلوم شد كه آنها از داخل كعبه بيرون رفته اند، با آرامش نشست و درباره حوادثى
كه
اتفاق افتاده بود و وصيت جدش كه از على بايد دفاع كنى فكر مى كرد، نگاهى به
آسمان
كرد، درخشيدن ستاره زهره خبر از طلوع فجر مى داد، به ياد جدش افتاد تصميم
گرفت
قبل از اينكه خورشيد عالمتاب زمين را روشن كند و مردم از خانه ها خارج شوند به
خانه
اش برگردد. حركت كرد، به نزديكى خانه كه رسيد قلبش به تپش افتاد و
ترسيد
كه مبادا حادثه اى براى جدش رخ داده باشد، وارد منزل شد سكوت
چونان خيمه اى فضاى منزل را در برگرفته بود، خوشحال شد و
به طرف اطاقى كه جدش خوابيده بود حركت كرد، چراغ روشنى را ديد
نگاهى
به خانه افكند، عبدالله را كنار فِراش جدش كه خوابيده بود ديد، نگاهى به
عبدالله
كرد و مثل اين بود كه عبداللّه هم متوجه ورود او شده بود، بلند شد و به گرمى
از
او استقبال كرد، قلب سعيد آرام گرفت و قبل از اينكه سلامى بگويد عبدالله شروع به
سخن
كرد و گفت : در غياب تو نگران شدم ، جدت چندين بار ازخواب بيدار شد و سراغ
تو
را مى گرفت و من هم از جايگاهت مطلع نبودم و خيلى به دنبالت گشتم ولى تو را پيدا
نكردم
، سعيد گفت : الان حالش چطور است ؟ عبدالله گفت : خوب است ، او چند روزى است
كه
مثل امروز آرامش نداشت .
هنوز
صحبتهاى عبدالله تمام نشده بود كه ابورحاب حركتى كرد، سعيد بطرفش رفت
چشمهايش
را باز كرد به او اشاره اى كرد، سعيد نزديك شد و مقابلش زانو زد ابورحاب
گفت
: فرزندم كجا بودى ؟ براى پيدا كردن تو هر چه گشتيم نيافتيم ، سعيد گفت : براى حاجتى
به كعبه رفتم ولى حادثه اى آنجا اتفاق افتاد كه تا حالا مرا به خودش
مشغول
كرده بود، ابورحاب دستش راكشيد و بر دست سعيد گذاشت و فشارش داد و
مثل
اين بود كه ابورحاب نمى خواست سعيد از او جدا شود، سعيد ساكت بود و از شدت
ناراحتى
حركتى نمى كرد و اين ناراحتى به خاطر وضع و حال نامساعد
جدش بود ولى احساس كرد طورى دستهايش را مى فشارد مثل اينكه
براى جهان ديگر آماده مى شود، اشكها در چشمهايش حلقه زد و وقتى به جدش
نگاهى
كرد او را هم به همين حال ديد.
عبدالله
و سعيد با حالت خيره كننده اى به جدش نگاه كردند خواست كه چيزى بگويد،
جدش
پيشى گرفت و گفت : من پيوسته از آينده تو نگران بودم و مى ترسيدم كه نكند
نصيحت
مرا فراموش كرده باشى ، نصيحتى كه به تو كردم مثل اين بود
كه اين لحظات آخر عمر به من الهام شده بود، وقتى از من جدا شدى غرق در
درياى
خواب بودم كه سروشى مرا از غيبت تو ترساند آيا تو برقول و
قرارت باقى هستى ؟ سعيد گفت : اى جد بزرگوار! عهد مطمئنى كه با تو
بسته
ام تا زنده ام از آن عهد روى گردان نخواهم شد و بر ضرر و زيان امام على عليه
السّلام
كارى نخواهم كرد و يقين من نسبت به على بيشتر شد وقتى كه گروهى از توطئه
گران
را در كعبه ديدم كه متعهد شده بودند على و معاويه و عمروعاص را به
قتل
برسانند.
شيخ
غافلگير شد و به سعيد خيره شد و فرياد كشيد: آنها چه كسانى بودند؟ سعيد
قصه
را براى جدش تعريف كرد و در پايان گفت : آنها را نشناختم و جراءت نكردم كه
نزديك
آنها بروم ، چون سلاحى نداشتم از آنها مى ترسيدم . ابورحاب گفت : آيا آن
شخصى
را كه براى كشتن على قسم خورده بود مى شناسى ؟ سعيد گفت : خير، ولى از
سخنانش
فهميدم كه از مردم اهل مصر و از اهل خوارج مى باشد. شيخ لحظه اى ساكت شد
مثل
اينكه درباره كار مهمى فكر مى كند و سعيد از خيره شدن و خشك شدن چشمهايش و
دگرگونى
صورتش فهميد كه او نگران است ، اما ابورحاب شكيبايى ورزيد. و در حالى
كه
قدرت بيان الفاظ را بدرستى نداشت گفت : اى كاش ! در ميان آنها بودم تا آنها را از
اين
عمل خطرناك باز مى داشتم ، اگر اجل مهلتم داد او را پيدا كرده و آگاه مى كنم و با
دليل
و برهان از اين گناه باز مى گردانم ، بخدا قسم آن ها ظالمند. سپس مقدارى سكوت
كرد،
در حالى كه به نفس نفس افتاده بود و اضطراب و پريشانى از او آشكار شده بود
سعيد
مى دانست كه پدرش در حال جان كندن است خيلى ناراحت و محزون شد وبه گوش
ايستاد
تا آخرين حرفهاى جدش را بشنود كه مى گفت : اما تو اى سعيد حرفم را گوش
بده
و به نصيحت من عمل كن ، سكوت كردن در اين كار از جانب تو جايز نيست ، تو وظيفه
دارى
كه او را پيدا كنى ... تو وظيفه دارى كه او را پيدا كنى ... مرد مصرى ... شام ... عراق ... تا
اينكه جايگاهش را بيابى ، يا اينكه او را قانع مى كنى تا از كارش پشيمان
شود
يا اينكه او را به امام معرفى مى كنى ، اين وظيفه را برگردن تو قرار دادم مبادا از
آن
شانه خالى كنى و الا تو با دست خودت على را كشته اى ، اين وصيت من به تو بود
مبادا
سستى كنى و انجامش ندهى ، خداوند را برگفتهايم شاهد مى گيرم ، اين وصيت آخرى
بود
كه به تو كردم و اين آخرين كلامى بود كه در اين زندگى دنيوى به تو گفتم .
اجتماع سرّى
عبدالله
از ناپديد شدن آن مرد تعجب كرد و با خود گفت به يقين اين شخص يكى از
اعضاى
انجمن سرّى مى باشد كه اكنون به سوراخى يا زيرزمينى داخل شده ،
عبدالله به قسمتى كه آن مرد مخفى شده بود رفت ، ناگهان چشمش به سوراخ
سراشيبى
افتاد كه هر بيننده اى در نظر اول ، انتهاى آن را مسدود مى پنداشت . عبدالله
تصميم
گرفت كه داخل گودال شود. چون مقدارى پيش رفت مشاهده كرد كه راه مسدود نيست ،
آهسته
آهسته مى رفت تا به تاريكى شديدى رسيد، آنجا ايستاد و گوش فرا داد ناگاه
صداى
سخنگويى را شنيد، خوشحال شد كه به آنچه مى خواسته رسيده است ، ولى هر
چه
سعى كرد مدخل و ورودى آن را پيدا كند نتوانست ، از طرفى هم ترسيد مبادا به او
بدگمان
شوند و او را بكشند، بناچار مدتى در آنجا سرگردان و متحير ماند و به خودش
گفت
كه آيا بايد به جستجوى مدخل غار بپردازد يا اينكه به شهر برگردد و با سعيد
بيايد؟
لحظه اى بعد با خود گفت اول از وجود اين انجمن يقين حاصل مى كنم
بعد به دنبال سعيد مى روم . با اين فكر چند قدمى پيش رفت كه ناگاه
سرش
به جسم سختى خورد، پشت خود را خم كرد و از هواى آلوده آنجا عطسه اش گرفت ،
هر
چه خواست خوددارى كند نتوانست در اين وقت عطسه صدادارى زد كه صداى آن در آن غار
پيچيد
با اين صداى عطسه روشنايى ضعيفى از دور نمايان شد و چند نفر كه صورتشان
را
بسته و سراپا سياه پوشيده بودند جلو آمدند، عبدالله را در ميان گرفتند و او هم
اعتراض
نكرد. آنها او را با خود به اطاق بزرگى كه در انتهاى سرداب بود بردند كه
تمام
ديوارها و سقف آن با پارچه سياه پوشيده شده بود و منظره آنجا را هولناك نشان مى
داد
و اگر چند شمعى كه در آنجا بود وجود نداشت از شدت تاريكى چشم چشم را نمى ديد. وقتى عبدالله
به وسط اطاق نگاهى كرد سكوئى را مشاهده كرد كه روى آن نيز پارچه
سياه
گسترده بودند و ده نفر مرد سياه پوش و نقاب بسته گرداگرد آن ساكت ايستاده و
معلوم
بود كه زير عباى خود شمشيرى به كمر بسته اند، يكى از آنها گفت : بگو ببينم
كيستى
و اينجا براى چه كارى آمده اى و چه مى خواهى ؟ عبدالله گفت : اينجا آمده ام تا با
شما
در كار و عقيده اى كه داريد شريك شوم آن شخص گفت : تو از كار ما چه اطلاعى دارى
؟ عبدالله گفت : مى دانم كه شما مردم را به يارى اميرالمؤ منين على
عليه السّلام دعوت مى كنيد آيا اينطور نيست ؟ آن مرد گفت : اين
كارها به تو چه ربطى دارد!! عبدالله گفت : من هم عقيده شما
را دارم ، به من گمان بد نبريد، من از كوفه براى همين كار به اينجا آمده ام . يكى ديگر از
آنها پرسيد: چگونه ممكن است تو اموى باشى و ادعاى يارى على عليه
السّلام
راداشته باشى . عبدالله از صداى آن شخص كه با او هم صحبت بود به شك
افتاد،
زيرا شبيه صداى ميزبانش يعنى همان مرد غفارى بود، عبدالله به آن مرد گفت : آيا
تو
دوست غفارى ما نيستى ؟ به من راست بگو و نترس ، بخدا قسم من حامل خبر
مهمى هستم ، اگر مرا مَحرم اسرار خود بدانيد به شما بازگو خواهم كرد تا به
راستى
گفتارم يقين كنيد. مرد غفارى گفت اگر راست مى گويى با من بيا، او به جلو و
عبدالله
پشت سرش حركت كرد تا نزديك سكوى سياه پوش ايستادند، روپوش سياه را
كنار
زدند، عبدالله قرآن بزرگى همراه با شمشيرى برهنه را روى آن مشاهده كرد. آن مرد
گفت
: دستت را بر روى اين شمشير بگذار و به اين قرآن و خداى بزرگ قسم ياد كن كه
ياور
ياران على و دشمن دشمنان على باشى . عبدالله هم دستش را بر روى قرآن و شمشير
گذاشت
و قسم جلاله ياد كرد، بعد از آن مرد عبدالله را به سكوى ديگرى برد و از زير
روپوش
آن شيشه اى بيرون آورد كه گرد سياهى مانند سرمه در درون شيشه بود،
عبدالله
پرسيد درون اين شيشه چيست ؟ آن مرد غفارى گفت : در اين شيشه باقى مانده
خاكستر
محمدبن ابى بكر است كه او را ناجوانمردانه به شهادت رساندند، پس اگر تو
خواهان
هدايت و يارى حق مى باشى بر تو واجب است كه سرمه اى از اين سرمه دان
برداشته
و به چشم بمالى و بر آن كشته مظلوم بگريى و براى خونخواهى از آن ، با
ما
پيمان همكارى ببندى ، آيا اين كار را قبول مى كنى و بر قسم خود پايبند هستى ؟
عبدالله
گفت : هر چه شما بگويى من با شما هستم ، من با قصد و نيت خودم دشمنت خواهم بود و
خونت را با اين شمشير خواهم ريخت حال هر چه مى خواهى بگو.
وقتى
عبدالله در رسيدن به هدفش مطمئن شد به ياد برادرش سعيد افتاد و گفت : من
دوستى
دارم كه دوست دارد با ما در اينجا باشد. و در جنگ و مبارزه با دشمنان على عليه
السّلام
با ما شريك باشد مرد غفارى گفت : نمى توانى از اينجا خارج شوى مگر اينكه
همه
با هم بيرون برويم ، باز هر چه مى دانى بگو، عبدالله هم اطاعت كرد و گفت : از
اينكه
من اموى هستم تعجب نكنيد همانگونه كه برادر غفارى ما گفت ، چونكه من قبلا از ياران
معاويه
و خونخواهان عثمان بودم لكن حادثه اى برايم پيش آمد كه از عقيده اولم برگشتم
و
در جاى خودش براى شما تعريف خواهم كرد. اما آنچه كه الان بايد بگويم اين است كه
من
از كوفه رهسپار اينجا شده ام و مى دانم كه على بن ابى طالب اميرالمؤ منين عليه
السّلام
چهل هزار از مردان جنگى خود را آماده و مهيا براى رزم و جهاد كرده و همگى آماده
نثار جان و مال در راه آن حضرت مى باشند. آن مرد غفارى گفت :
جنگجويان ما كه هزاران نفر هستند همه آنها و هر چه كه دارند در راه
يارى على عليه السّلام پسر عموى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله گذاشته
اند، عبدالله خواست كه حرفهايش را تمام كند ولى يكى از
آنها حرفش را قطع كرد و گفت ما مى دانيم كه تو اُموى هستى و آنها از دشمن
ترين
دشمنان امام على عليه السّلام مى باشند چه باعث شد كه تو از ياوران آن حضرت
قرار
گرفتى و زندگيت را بخطر افكندى ؟ در اينجا عبدالله شروع به نقل قصه
ابورحاب كرد، هنوز چند كلامى از دهانش بيرون نيامده بود كه صداى سم اسبان
را
در بالاى سرش احساس كرد و تالار درونى به لرزه افتاد، همه ساكت شدند و ترس و
وحشت
سراسر وجودشان را دربرگرفت ، آنها فكر كردند اين حيله و تزويرى است كه
عبدالله
فراهم كرده ، خواستند او را بجرم خيانت به قتل برسانند
ولى بلافاصله مشعلهاى غار روشن شد و پاسبانان هجوم آوردند، همينكه
اينها
خواستند دست به شمشير ببرند و از خودشان دفاع كنند آنها چون تعدادشان زياد
بود
فورا طرفداران امام عليه السّلام را دستگير و در تاريكى شب به فسطاط بردند.
آشنايى
با دختر فداكار
اما
ادامه ماجراى سعيد، آنجاى كه عبدالله با او قرار بسته بود تا در مسجد جامع فسطاط
با
او ملاقات كند. سعيد در مسجد جامع ماند تا غروب فرار رسيد و ازاينكه عبدالله
برنگشته
بود متحير و سرگردان بود كه چه كار كند؟ آيا به عين الشمس (محل اجتماع
ياران على عليه السّلام برود؟ يا منتظر برگشت عبدالله باشد؟
وقتى
آفتاب كاملا غروب كرد چاره اى نديد مگر اينكه به طرف عين الشمس ، همانجاى كه
عبدالله
رفته بود برود. از فسطاط به طرف عين الشمس حركت كرد، شدت تاريكى هوا
مشكلاتى
براى او ايجاد كرده بود، مقدارى راه رفت و از دير كردن عبدالله نگران بود،
تاريكى
همه جا را فرا گرفته بود و تپه هاى سنگچين از نظرش ناپديد شد، در اين
وقت
صداى سمِ اسبها و حركت لجام و ركاب آنها به گوشش رسيد، بناچار خود را به
كنارى
كشيد و در پشت سنگى خودش را پنهان كرد، ناگاه عده اى سواره را ديد كه از
فسطاط
بطرف عين الشمس در حركت هستند، خيلى نگران شد و به خودش گفت : نكند كسى
حاكم
شهر (عمروعاص ) را از نقشه آنها باخبر كرده باشد؟ به اطرافش نگاهى كرد،
باغى
را كه در وسطش ساختمان كوچكى بود مشاهده كرد، به خودش گفت : بهتر است به
آنجا
بروم و از ساكنان آنجا راه را بپرسم .
وقتى
داخل باغ شد صداى گريه از درون خانه اى كه در باغ قرار داشت به گوشش
رسيد
مقدارى ايستاد و گوش كرد ديد صداى زنى است كه با گريه و زارى مى گويد: اى ظالم ! از
خدا نمى ترسى ؟ از توطئه اى كه براى كشتن بيگناهى نمودى شرم نكردى
كه
اكنون هزاران نفر را به چنگال مرگ انداختى ؟ سعيد وقتى اين كلمات را شنيد بدنش
بلرزه
افتاد ديگر صبر نكرد پيش رفت تا از علت گريه اطلاعى كسب كند آهسته در را
كوبيد
بلافاصله آن صدا قطع شد، مقدارى صبر كرد ولى كسى در را براى او باز
نكرد،
دوباره با دستى لرزان در را كوبيد، باز جوابى نشنيد، علاقه زيادى در او پيدا
شد
كه از اين قضيه اطلاعى پيدا كند. ترسيد مبادا در آن ديار غريب بدامى گرفتار شود،
اندكى
ايستاد و از هر طرف فكر و خيال به ذهنش مى رسيد، در نتيجه به اين فكر افتاد
كه
بايد ارتباطى بين اين صدا و آنچه كه بدنبالش است وجود داشته باشد.
ديگر
از سواران اثرى نبود و معلوم شد كه بطرف عين الشمس رفته اند، بناچار اين بار
در
را محكمتر زد تا شايد كسى براى گشودن آن بيايد ولى باز هم خبرى نشد، وقتى
خوب
دقت كرد ديد در از بيرون قفل شده ، پس دهانش را به طرف در برد و گفت آيا در
خانه
كسى است كه در را باز كند؟ من شخص غريبى هستم كه راه را گم كرده ام . شخصى
از
داخل خانه جواب داد كه به غير از من كسى در خانه نيست و در هم بسته و
قفل
شده و راهى براى باز كردن آن وجود ندارد. تعجب و ترس سعيد زيادتر شد
بنابراين
پرسيد: تو كيستى ؟ و علت زندانى بودن تو در اين اطاق چيست ؟ آيا راه
نجاتى
است كه تو را نجات دهم ؟ زندانى داخل اطاق جواب داد: اى كاش مى توانستى از
اين
زندان نجاتم دهى !! اما بگو ببينم تو كيستى ؟ سعيد گفت : برايت مى گويم ، من
شخصى
غريب هستم كه راهم را گم كرده ام ، هر طورى است خودت را به من نشان ده و مرا
راهنمايى
كن تا تو را از اين زندان نجات دهم . صاحب صدا گفت : قفلى را كه به در زده
اند
محكم بكش شايد باز شود تا بتوانى مرا نجات دهى ، چونكه اگر من از اينجا نجات
پيدا
كنم باعث نجات جان هزاران نفر خواهم شد. سعيد شمشير را از كمر كشيد و
داخل
قفل كرده و پيچاند و صاحب صدا هم از داخل خانه به او كمك مى كرد كه ناگاه
قفل
باز شدو بر زمين افتاد، با بازشدن در، چشم سعيد به دخترى افتاد كه با
گيسوانى
پريشان كرده و لباسى كه اهالى فسطاط بر تن مى كردند از اطاق بيرون
آمد،
وقتى او سعيد را ديد پرسيد: تو كيستى ؟ راستش را به من بگو. سعيد رو به دختر
كرد
و گفت : تو هم نترس راستش را به من بگو، از تو شنيدم كه درباره جان هزاران نفر
صحبت
مى كردى ؟ بگو ببينم آنها چه كسانى هستند؟ سعيد و دختر يكديگر را نگاه مى
كردند
اما همديگر را نمى شناختند، سپس دختر گفت : چه كسى براى تو گفت كه براى
هزاران
نفر گريه و زارى مى كنم ؟ سعيد گفت : من با گوشهايم شنيدم ، چيزى را از من
پنهان
نكن راحت باش و از من نترس . آن دختر گفت : كار آنها چه ارتباطى با تو دارد؟
سعيد
گفت : مى ترسم يكى از آنها باشم . دختر گفت : پس چرا اينجا آمدى ؟ سعيد گفت : من بطرف عين
الشمس مى رفتم راه را گم كردم و اينجا آمدم تا از صاحب خانه راه را
بپرسم
وقتى كه به اينجا رسيدم صداى گريه و زارى ترا شنيدم حالا بگو ببينم با
كه
حرف مى زدى و طرف صحبت تو با چه كسانى بود؟ حرف بزن كه طاقتم تمام شده
است
. دختر گفت : من از نيروهاى اطلاعاتى مى ترسم و به كسى اطمينان ندارم ، وقتى
پدرم
به من حيله و نيرنگ بزند از بيگانگان چه انتظارى است ؟
سعيد
گفت : چه بسا بيگانگان و غريبانى كه از نزديكترين نزديكان به آدم نزديكترند،
حرفت
را بزن و از من ترس و واهمه اى هم نداشته باش . در همين حالى كه
مشغول
صحبت كردن بودند باز صداى سم اسبان و هياهوى سواران كه از عين الشمس
برمى
گشتند شنيده شد. دختر فورا داخل اطاق گرديد و دامن سعيد را كشيده وارد اطاق كرد
و
هر دو سكوت كردند. صداها كم كم نزديكتر مى شد. ناگهان شنيدند كه يكى از آنها مى
گويد:
اى خيانتكاران ! خوب به چنگ ما افتاديد، ما حيله و نيرنگ شما را شناختيم . و
حرفهاى
ديگرى كه كاملا قابل تشخيص نبود، تا اينكه از اطراف باغ گذشتند و
اسيرانى
را هم دست بسته به دنبال خود مى كشيدند. دوباره سكوت بر همه جا حكمفرما
شد،
وقتى مطمئن شدند كه در آن اطراف كسى نيست ، دختر سيلى اى به صورتش زد و
گفت
: خدا لعنتتان كند به آرزوى شوم خود رسيديد و اين مردم بيگناه را اسير كرديد؟! سعيد گفت :
اين گروه بودند؟ آيا كسانى را كه در عين الشمس بودند دستگير كردند؟
دختر
گفت : متاءسفانه بلى آنها را از عين الشمس گرفته اند. سعيد با ناراحتى و
اضطراب
دست بر دست زد و بيرون رفت ، چشم به سواران دوخت گويا اينكه مى خواست
بداند
آنها كجا مى روند، دختر گفت : مثل اينكه تو هم خيال داشتى
نزد آنها بروى ؟ سعيد گفت : بلى ، دختر گفت : خدا تو را از دست آنها نجات
داد
و گويا خدا اراده كرده بود كه تو با گم كردن راهت از دست آنها نجات يابى .
سعيد
با حالتى نگران و پريشان گفت : ترا بخدا قسم اى خواهر حالا كه از هدف و نيتم
باخبر
شدى هر چه مى دانى بگو ديگر طاقتم بسرآمده . دختر گفت : ما نمى توانيم اينجا
بمانيم
چون مى ترسم ناگهان كسى بيايد و كار براى ما دشوار شود. سعيد گفت : آيا
ميل
دارى از اينجا دور شويم ؟ دختر گفت : بلى ، زودتر برويم وقتى به جاى خلوتى
رسيديم
قضايا را براى تو بيان خواهم كرد شايد بتوانيم از اتفاق شومى كه در
حال
وقوع است جلوگيرى كنيم . اين را گفت و از خانه خارج شدند. آن دختر همچنان مى رفت
و
سعيد هم پشت سرش در حركت بود، از باغ هم گذشتند و به كشتزارى رسيدند و از آن
هم
گذشتند. سعيد همچنان پشت سر آن دختر ميرفت و نمى دانست كجا مى رود، هر دوى آنها
تمام
اين راه را ساكت بودند تا اينكه به ساختمانى رسيدند كه داراى ديوارهاى بلندى
بود
و دروازه اى هم نداشت . دختر به سعيد گفت : اين دير تعلق به قبطيان دارد، بيا به
بهانه
زيارت وارد آن شويم ، تا در جاى امنى قرار گيريم . دختر به پيش رفت تا به
در
كوچك آهنى رسيد، در را كوبيد، از سوراخ بالاى در، راهبى چراغ به دست سر بيرون
آورد
و پرسيد: كيست كه در مى زند؟ چيزى نگذشت تا اينكه در باز شد آن دو
داخل
شدند و به علت كوتاهى در، سرشان را خم كردند و وارد شدند. راهب چراغ بدست در
پيش
حركت مى كرد و آنها پشت سرش مى رفتند تا اينكه به داخل كليسا
رسيدند، راهب در نور چراغ نگاهى به آنها انداخت و شناخت كه آن دختر از
اهل
فسطاط و از بزرگان آنجا مى باشد، از ديدن آنها خوشحال شد و
به آنها خوشآمد گفت و آنها را به اطاقى كه در قسمت ديگر كليسا وجود
داشت
راهنمايى كرد. در آنجا چراغى روشن كرده و در مقابلشان گذاشت و از آنها پرسيد: آيا چيزى
احتياج نداريد؟ آن دو گفتند: نه ، راهب آنها را تنها گذاشت و رفت .
سعيد
در روشنايى چراغ يك توجهى به دختر كرد و او را دخترى جوان باچهره اى زيبا و
درخشان
، اما با چشمانى خمارآلود از گريه زياد كه مژگانش از اشك و گريه و زارى
شكسته
شده بود، مشاهده كرد. ولى با تمام اين اوصاف چيزى از زيبائى او كاسته نشده
بود.
سعيد روى قاليچه اى كه در كنار اطاق پهن شده بود مقابل دختر
نشست به سخنان او گوش فرا داد، از اضطراب ، قلبش بسرعت مى زد، از دختر
پرسيد:
حالا كه تنها هستيم حقيقت امر را به من بگو. دختر نگاهى به سعيد انداخت و گفت : شايد تو يكى
از دو غريبى هستى كه امروز صبح به شهر فسطاط رسيدى ؟ سعيد گفت : بله ، ولى
بگو ببينم تو از كجا اطّلاع پيدا كردى ؟ دختر گفت : من شما را با همسايه
غفارى
خودمان ديدم ، حالا مى خواهم خبر مهمى را به تو بگويم و از تو تقاضا مى كنم ،
از
خطر بزرگى كه براى مسلمانان اتفاق خواهد افتاد جلوگيرى كنى . سعيد با عجله
پرسيد:
زودتر بگو، من براى همين امر به فسطاط آمده ام . تا شايد گمشده ام را پيدا
كنم
. دختر گفت : سرّى را مى خواهم براى تو بيان كنم و فكر مى كنم هيچكس
قبل
از من از آن اطلاع پيدا نكرده باشد. آيا تو از طرفداران على عليه السّلام هستى ؟
سعيد
گفت : بله من از طرفداران ايشان هستم و براى كمك آن حضرت به اينجا آمده ام . دختر
خواست
چيزى بگويد ولى ايستاد و سرش را بزير افكند.
سعيد
از شك و ترديد آن دختر احساس كرد كه او هنوز به سعيد اطمينان ندارد، از اينرو
به
آن دختر گفت : فكر نكن آن سرّى كه مى خواهى به من بگويى من نمى دانم ، اگر
ميل
دارى آن را برايت بگويم تا اينكه مطمئن شوى آن قضيه درباره امام على عليه السّلام
و
خطرى كه براى او فراهم شده است مى باشد.
دختر
وقتى حرفهاى سعيد را شنيد مطمئن شد و آهى كشيد و گفت : اى سرورم بدان كه پدرم
در
شهر فسطاط سلاح جنگى مى سازد و مى فروشد. از كوچكى در دامنش تربيت شدم و مى
شنيدم
كه او از شيعيان على عليه السّلام مى باشد و به همين جهت دوستى آن حضرت در
دلم
كاشته شد، آن حضرت هيچ نيازى به مدح و ستايش ما ندارد، چه اينكه او پسرعموى
رسول
اكرم صلّى اللّه عليه و آله و داماد او ميباشد.
اما
قصّه عجيبى را مى خواهم برايت نقل كنم و آن اينكه ما هميشه از ياران و دوستداران
على عليه السّلام به حساب مى آمديم تا اينكه بعد از جنگ صفيّن
سستى و بى رغبتى در پدرم نسبت به على عليه السّلام احساس كردم ولى
علتش را نفهميدم ، اغلب اوقات او را با يكى از همسايگانم
كه از قبيله مراد بود و به مردم قرآن ياد مى داد مى ديدم ، من فكر مى كردم
كه
او اهل تقوى و از پرهيزكاران است ولى متاسفانه او از دشمنان دين و امام عليه
السّلام به شمار مى آمد او بظاهر خود را از طرفداران امام على عليه
السّلام نشان مى داد. البته اين در حالى بود كه مصر در دست على عليه
السّلام و نماينده او (محمدبن ابى بكر) كه در اينجا
حكمرانى مى كرد بود. اما وقتى كه عمروعاص با لشكر سواره و پياده خودش
براى
فتح مصر آمد و با نماينده على عليه السّلام وارد جنگ شدو اورا به شهادت رساند، (شهادتى كه
مثل و مانند او در اسلام سابقه نداشته است )، وقتى حكومت امويان مستقر شد
پدرم
دشمنى خودش را نسبت به على عليه السّلام آشكار كرد و همسايه ما، يعنى آن مرد
مرادى
هم بر دشمنى پدرم نسبت به امام عليه السّلام مى افزود. اينجا بود كه فهميدم
آنها
از پيروان خوارج نهروان هستند، با وجود همه اينها بر خشم خود غلبه كردم و صبر را
پيشه
خود ساختم ، همانگونه كه مى بينى من دختر جوان و ضعيفى هستم و پدرم وقتى
سكوت
مرا در اين باره مى ديد فكر مى كرد كه با آنها هم عقيده هستم تا اينكه روزى آن
مرد
مرادى پيش پدرم آمد و از من خواستگارى نمود و پدرم هم با اين تقاضا موافقت كرد، من
هم
چيزى نگفتم از ترس اينكه مبادا بزور مرا به ازدواج او درآورد بنابراين تصميم
گرفتم
اگر پدرم مرا به زور به ازدواج با آن مرد درآورد، فرار كنم و از آن روز تا
الان
اين ازدواج رسما انجام نگرفته است .
فصل دوّم: شهادت امام على عليه السّلام و وقايع پس از آن
كوفه
و منزل على عليه السّلام در ماه شهادت
خانه
اميرالمؤ منين على عليه السّلام جنب مسجد كوفه قرار داشت ، بين خانه حضرت و مسجد
درى
(27)
وجود
داشت كه آن حضرت براى اداى فريضه نماز از آن در به مسجد مى رفت . در آن خانه
صحن وسيعى وجود داشت كه در آن سكّوهاى ديده مى شد تا هر يك از رؤ ساى
قبايل
و فرماندهان كه به خدمت اميرالمؤ منين مى رسيدند بر روى آن بنشينند.
در
كنار خانه ، ميدان بزرگى بود كه قسمتى براى بستن چهارپايان و قسمتى براى
اجتماع
عموم مردم و هواداران على عليه السّلام ايجاد شده بود.
مردمى
كه در آنجا دور حضرت جمع مى شدند از جانثاران ايشان بودند و از هيچ فداكارى
دريغ
نمى كردند و تنها او را ولىّ امر خود مى دانستند و به خلافت احدى غير از او راضى
نمى
شدند.
در
آن سال (28)
اهالى
عراق و جاهاى ديگر براى يارى رساندن به على عليه السّلام در آنجا جمع
شده بودند. هواداران على عليه السّلام حدود چهل هزار نفر
بودند تا شايد پس از اتمام ماه رمضان با اين سپاه عظيم به معاويه حمله
كنند.
آنان
تصميم داشتند ديگر مانند جنگ صفين فريب حيله هاى معاويه را نحورند، زيرا نتيجه
سُستى
و عدم اطاعت از على عليه السّلام را كه همان قدرت يافتن معاويه بود ديده بودند.
آن
روزها هر كسى در مجلس امام عليه السّلام وارد مى شد مى ديد كه رؤ ساى
قبايل
به نزد على عليه السّلام مى آمدند و آمادگى خود را براى جنگ با معاويه اعلام مى
كردند
و تصميم داشتند خلافت را در خاندان نبوّت مستقر كنند و نگذارند زورگويان و
فاسقان
بر آنها حكومت كنند.
اوضاع
كوفه در ماه رمضان چنين بود. اما هيچ چيزى على عليه السّلام ا از انجام فرايض و
نماز
و روزه بازنمى داشت . هنگاميكه وقت نماز مى رسيد و مؤ ذّن اذان مى گفت مردم دسته
دسته
بسوى صحن مسجد مى شتافتند تا از بيانات بليغ و زيباى آن حضرت كه غيرت
اسلامى
را بحركت درمى آورد استفاده كنند. وقتى آن حضرت بالاى منبر مى رفت چنان
سكوتى
بر جمعيت حكمفرما مى شد كه اگر پرنده اى از بالاى مسجد عبور مى كرد مردم
صداى
بالهايش را مى شنيدند. همگى مبهوت بلاغت و فصاحت كلام آن حضرت مى شدند، و
تعجب
مى كردند كه چرا بعضى از مردم با داشتن چنين امامى با او مخالفت مى كنند،
خصوصا
گروه خوارج كه براى توجيه شيطنت هاى خود بهانه تراشى مى كردند.
هرگاه
نماز مغرب را به پايان مى برد عده اى از بزرگان و فرزندان آن حضرت و
سايرين
بهمراه او به خانه آن حضرت مى رفتند و بر سر سفره افطار مى نشستند. قرّاء قرآن
از هر سوى خانه به تلاوت قرآن مشغول مى شدند، چنان مشغول دعا و راز و
نياز بودند كه گويا روز قيامت فرا رسيده است .
پس
از صرف افطار همگى مشغول صحبت مى شدند اما آن حضرت خيلى كم صحبت مى كرد و
بسيار
اتفاق مى افتاد كه يك ساعت يا دو ساعت مى گذشت اما ايشان صحبتى بر زبان
نمى
آوردند. گويا درباره مسائل مهمى فكر مى كرد، شايد انديشه ايشان در اين بود كه
در
حمله بر شاميان چقدر خون بر زمين خواهد ريخت ، چرا كه او جان مردم را امانت خدا مى
دانست
و ميل نداشت خونى بى جهت ريخته شود.
وقايع
شب شهادت على عليه السّلام
در
شب هفدهم رمضان نيز چون شبهاى ديگر على عليه السّلام در همين انديشه ها بود. و اين
در
حالى بود كه در همان شب ابن ملجم منتظر فرصتى بود تا صبح فرا رسد و با تيغ
شمشيرش
، خون فرزندابى طالب را بر زمين بريزد. در همان شب سعيد و بلال هم
شتابان بسوى خانه امام در حركت بودند تا ايشان را از تصميم ابن ملجم آگاه
سازند.
(خواننده
عزيز!) نظر شما درباره ابن ملجم در آن شب چيست ؟ آيا فكر مى كنيد او آسوده و
با
دلى آرام خوابيد؟ آيا خواب به چشمانش آمد؟ نه ، يقينا او بواسطه اين كار سنگين ،
وجودش
هيچگاه خالى از اضطراب و ترس و وحشت نبود. چه خيانتى هولناكتر از اين كه
خون
بيگناهى را بريزد، خون بزرگ مردى را كه همه كرامات و شرافت انسانى در او
جمع
بود، هيچ مسلمانى در آن زمان از حيث علم و دانش به پايه او نمى رسيد(29). آيا او پسر عمو و
داماد و جانشين رسول الله صلّى اللّه عليه و آله نبود؟ آيا او عالمى
پرهيزگار
و مخلص و غيرتمند به اسلام و مسلمين نبود؟ در چنين شرايطى آيا خواب بر
چشمان
ابن ملجم اصابت مى كرد؟ شايد بارها تصميم گرفت از عقيده خويش صرفنظر
كند،
اما پيمانى كه با رفقايش بسته بود و تعهدى كه قطام دختر شحنه با او بسته
بود
بر او غلبه مى كرد. علاوه بر اينها قطام پسر عموى خود، ((وردان
)) را هم در اين
جنايت
با او شريك ساخته و از او تهد گرفته بود كه ابن ملجم را يارى كند. از طرفى
خود
اِبن ملجم نيز با مردى از قبيله اشجع بنام ((شبيب
)) پيمان بسته
بود كه در آنجا به او كمك كند.
اين
سه نفر يعنى ابن ملجم ، وردان و شبيب با هم قرار گذاشتند كه سپيده دم فردا دست
به
چنين كار فجيعى بزنند. آيا با اينهمه قول و قرار و تعهد او مى توانست به نداى
وجدانش
گوش دهد؟ اگر شما در آن شب او را مى ديديد كه چگونه به همراه شمشيرش در
رختخواب
مى غلتيد و افكار خود را توجيه مى كرد، مى شنيديد كه او براى دفع سرزنش
وجدانش
به خود مى گفت : مى خواهد با اين كار خود مسبّب اختلاف بين مسلمين را كه همان
على
عليه السّلام و معاويه و عمروعاص هستند از بين ببرد.
اما
على عليه السّلام كه گوئى از آنچه اتفاق خواهد افتاد مطلع است ، لذا از وقتيكه
وارد ماه رمضان شده بود، يكشب نزد فرزندش حسن عليه السّلام كشب نزد
حسين عليه السّلام و شبى را نزد جعفر افطار مى كرد. اما هر جا
كه بود بيش از سه لقمه غذا نمى خورد و مى فرمود: دوست
دارم كه هرگاه امر خدا رسيد شكمم خالى باشد.
در
آن شب حادثه همه در خانه على عليه السّلام بودند(30). وقتى آن حضرت بر سر سفره نشست به
اندك غذايى اكتفا فرمود. فرزندان ايشان كه در مقابلش نشسته بودند از
حال
پدرشان در تعجب بودند.
على
عليه السّلام غلامى داشت بنام قنبر كه پيرمردى از اهالى حبشه
بود، و هرگاه امام مى خوابيد او دم در اطاق ايشان مى خوابيد. او
در اين شب بيشتر از همه پريشان و مضطرب بود، نه غذايى مى خورد و نه لحظه اى آرامش
مى گرفت . وقتى مردم مشغول افطار بودند او چهارزانو نشسته و
چشم خود را به اين سو و آن سو مى دوخت كه گويا انتظار
آمدن كسى را داشت . با كسى حرفى نمى زد و كسى هم متوجه حال او نبود.
اگر كسى از علت اضطرابش مى پرسيد شايد در جواب ، اسرارى را فاش
مى
ساخت .
بعد
از نماز عشاء و پايان يافتن مجلس ، هر كسى به خانه خود رفت ، همه خوابيدند جز
قنبر
كه از نگرانى و اضطراب خوابش نمى برد، بيدارى او براى نگهبانى از حضرت
نبود
زيرا على عليه السّلام هيچگاه اجازه نمى داد كسى براى او نگهبانى دهد. بى خوابى
او
بر اثر افكار مضطرب او بود كه خواب را از چشمانش ربوده بود.
بازداشت
سعيد در خانه على عليه السّلام
سعيد
و بلال وارد شهر كوفه شدند و فورا به سوى خانه على عليه السّلام حركت
كردند.
در آن ساعات شعاع نورِ ماه خانه هاى كوفه را روشن كرده بود، بر خلاف عادت
آن
فصل اثرى از لكه هاى ابر در آسمان ديده نمى شد. شهر ساكت و آرام بود و مردم به
انتظار
اذان صبح و خوردن سحرى به خواب رفته بودند.
سعيد
سوار بر شتر حركت مى كرد، او بسيار خوشحال بود كه توانسته است به موقع توطئه
قطام را كشف كند. وقتى نزديك مسجد كوفه رسيد از شتر پياده شد و به بلال گفت
: تو شترها را به ميدان كوفه ببر و همانجا بمان تا من برگردم . بلال نيز
اوامر سعيد را اطاعت نمود.
سعيد
در حاليكه از شدت اضطراب زانوهايش مى لرزيد به طرف خانه على عليه السّلام
حركت
كرد. وقتى نزديك خانه حضرت رسيد ديد سكوت و آرامش برخانه حكمفرماست ،
لحظه
اى ايستاد و با خود فكر كرد، چگونه وارد خانه اى كه همه خوابيده اند بشود؟
ترس
و ترديدش در اين بود كه اگر كسى او را در اين موقع از شب ببيند مظنون خواهد
شد.
سعيد
تا آن موقع هيچگاه به اين خانه نيامده بود و هرگز امام عليه السّلام ا بعنوان
دوستدار
ملاقات نكرده بود. با همه اينها او تصميم گرفت وارد خانه شود. وقتى نزديك
در
خانه رسيد سايه شخصى را مشاهده كرد كه در گوشه اى نشسته بود. هر چند او را
نمى
شناخت اما از اينكه شايد او بتواند به او كمك كند خوشحال شد.
اما چند قدم جلو نرفته بود كه ديد آن شخص از جاى خود بلند شد جلوى او
را
گرفت و گفت : تو كيستى ؟ سعيد با صداى لرزان گفت : من پيامى براى امام على
عليه
السّلام دارم ، تو كيستى ؟ آن شخص گفت : من قنبر، دربان امام هستم ، اما تو كيستى
؟ سعيد گفت : من سعيد اموى هستم و مى خواهم خدمت امام برسم .
قنبر با صدايى بلند گفت : سعيد اموى تو هستى ؟ پس بدنبال من بيا.
سعيد
از اينكه به هدفش نزديك مى شود خوشحال بود لذا به دنبال قنبر
حركت كرد، قنبر سعيد را وارد اطاقى كه چراغى در آن روشن بود كرد، در آن
اطاق
دو نفر خوابيده بودند. ابتدا قنبر وارد شده و آن دو را بيدار كرد و با اشاره قنبر
بر
سر سعيد ريخته و بلافاصله دست و پايش را بستند، اما سعيد بدون آنكه از خود
دفاع
كند متحيّرانه به آنها نگاه مى كرد، وقتى چهره غضبناك قنبر را ديد گفت : اين
گستاخى
براى چيست ؟ اين عمل ناجوانمردانه چه علتى دارد؟ امام على عليه السّلام كجاست
؟ مى خواهم او را ببينم . قنبر با صداى تندى گفت : اى مرد پست و
فرومايه ! توطئه ننگ تو برملا شد، تو قبل از آنكه على عليه
السّلام ا ببينى كشته خواهى شد.
سعيد
از اينكه نمى دانست به چه علتى با او چنين رفتارى مى كنند بسيار عصبانى بود،
لذا
فرياد زد: براى چه چنين رفتارى با من مى كنيد، بدانيد من حامل پيامى
براى نجات جان اميرالمؤ منين عليه السّلام هستم .
قنبر
گفت : ساكت شو! و بيشتر از اين حرف نزن ، تو اموى هستى ، تو به اينجا نيامدى
جز
براى كشتن امام ، اما نتوانستى به مقصود خود برسى .
سعيد
گفت : چگونه ممكن است من اينكار را بكنم حال آنكه من
براى نجات جان آن حضرت به اينجا آمده ام قنبر گفت : آيا تو خيال مى كنى
مى توانى با حيله هايت ما را فريب دهى ؟ آيا آنچه بنى اُميه كرده اند كافى
نيست
؟ حالا مى خواهيد امام را در خانه خودش بقتل برسانيد؟
سعيد
از شنيدن اين حرفها متحير ماند و خون در رگهايش منجمد شد و گفت : براى چه به
من
مظنون شده ايد شما كه از من بدى نديده ايد، اول سخنان
مرا بشنويد بعد قضاوت كنيد.
قنبر
گفت : نيازى نيست كه چيزى از تو بشنويم همينكه تو اموى هستى و در ازاى وصلت
با
دخترى جوان تعهد نمودى امام عليه السّلام را به شهادت برسانى كافى است . همينكه
سعيد
خواست از خود دفاع كند ديد قنبر قطعه كاغذى را از جيب خود درآورد و آن را زير
روشنائى
چراغ گرفت و گفت : بخوان ، آيا اين خط تو نيست ؟
وقتى
چشم سعيد به آن دست خط افتاد فورا بياد تعهد كتبى كه به قطام داده بود افتاد،
و
يقين پيدا نمود كه قطام اين نوشته را براى منزل امام
فرستاده تا او را بدام بياندازند. او همچنين مشاهده نمود كه قطام از روى حيله و
مكر
اسم خودش را از روى كاغذ پاك كرده و نام دختر ديگرى را روى آن نوشته است . سعيد
با
ديدن آن دستخط ساكت شد و چيزى نگفت . قنبر هم سكوت او را دليل بر
اقرار دانست و با صداى بلند گفت : جواب بده ! بگو آيا اين دستخط تو نيست ؟
اگر
چه سعيد از اين مسئله نگران شده بود اما اميدوار بود كه با افشاى خبر دسيسه ابن
ملجم
، مى تواند از اين تنگنا خارج شود لذا گفت : فرضا كه اين دستخط
مال
من است اما من به اينجا آمده ام كه خبر توطئه و نقشه شوم بعضى از مردم را به شما
بدهم
، آيا به من مهلت مى دهيد كه آن خبر را بيان كنم ؟ قنبر مهلت تمام شدن كلام سعيد
را
نداد و گفت : چه دسيسه و خيانتى بالاتر از تعهد كتبى تو بر كشتن على عليه السّلام
ست
؟ امشب را همينجا بمان تا فردا تكليفت را روشن كنيم . او اين را گفت و در اطاق را
بر روى سعيد بست .
وقتى
سعيد تنها شد خيال كرد شايد در خواب باشد. او درباره وضعيت خود و حيله قطام
فكر
مى كرد كه چگونه او توانسته است اين نوشته را براى تكميل حيله
هايش بدست اين مرد برساند. اما هيچ ترسى از رفتار قنبر با خود نداشت ، و
مصمّم
بود به هر قيمتى شده صبح زود به حضور اميرالمؤ منين رسيده و ايشان را از
قضاياى
قتل باخبر سازد.
((اما جريان
رسانيدن آن تعهدنامه بدست قنبر))
لبابه
حيله گر به دستور قطام ماءمور شد هر طور شده اين تعهدنامه را بدست قنبر
برساند
و از ترس اينكه مبادا سعيد قبل از آمدن به نزد قطام از حيله هاى او آگاه شود
فورا
به منزل امام رفت تا آن را به قنبر بدهد. او نوشته هاى سعيد را دستكارى كرد و
بعضى
از مطالب آن را تغيير داد تا شبهه اى ايجاد نشود. لبابه در منزل
اميرالمؤ منين عليه السّلام به نحوى حكايت را نقل كرد كه
محال بود قنبر حرفهاى سعيد را گوش دهد. زيرا در همان ايام اخبارى از ياران
حضرت
درباره تصميم بعضى افراد براى ترور على عليه السّلام به گوششان
رسيده
بود.
زمانى
كه اين نوشته بدست قنبر رسيد فهميد كه صاحب خط اُموى است و در خانه عثمان
تربيت
شده و به قصد خونخواهى او به اينجا آمده است و اينكه ديده بود سعيد
مثل
دزدان ، نصفه شب به خانه آمده است به افكارش يقين كرد. و وقتى او را دستگير كرد
در
آن اطاق حبس نمود تا فردا، پس از نماز صبح جريان را به حضرت اطلاع داده تا
ايشان
خود درباره سعيد قضاوت كنند.
ورود سعيد به فسطاط و ازدواج با خوله
وقتى سعيد و بلال و قاصد به كوه مقطم كه بر شهر فسطاط اشراف داشت رسيدند مسجد جامع شهر را كه درخشش خاصى داشت مشاهده نمودند. سعيد قاصد را به سوى عبداللّه فرستاد تا خبر رسيدن آنها را به شهر فسطاط اعلام كند. و به او سفارش كردند از جريان قتل صحبتى به ميان نياورد. عبداللّه توانسته بود دل امير را به خود جلب كند، از جانب سعيد نگران بود چرا كه هر وقت موضوع فرار قطام به ذهنش مى رسيد ناراحت مى شد. و هرگاه با خوله تنها مى شد به ياد سعيد مى افتادند كه چطور موضوع عقد و ازدواج خودشان را به سعيد بگويند.
عبداللّه
در اتاق خود در خانه عمروعاص نشتسه بود كه قاصد از راه رسيد وقتى او را
ديد
با خوشحالى بلند شد و گفت : بگو ببينم چه خبرى آورده اى ؟ قاصد گفت : سيعد و
بلال
به شهر نزديك شده اند.
عبداللّه
گفت : الان كجا هستند؟
قاصد
گفت : در داخل مقطم از آنها جدا شدم تا خبر رسيدن آنها را به شما ابلاغ كنم .
عبداللّه
فورا از جا بلند شد و سوار اسب شده به همراه قاصد به استقبال سعيد
رفتند، هنوز از شهر فاصله اى نگرفته بودند كه سعيد و بلال را كه
سوار بر شتر بودند ديد. پس از سلام و احوالپرسى از همديگر و اظهار
خوشحالى
عبداللّه از ديدن سعيد، عبداللّه گفت : حالا همگى به سوى دارالا مارة خواهيم
رفت
. سعيد با شنيدن اين حرف خنده اى بر لبانش نقش بست . عبداللّه گفت ؟ براى چه
مى
خندى ؟ سعيد گفت : خنده ام به خاطر رفتن ما به دارالا ماره عمروعاص است ، زيرا ما
تا ديروز از خانه او فرار مى كرديم اما امروز به
ميل
خود به سوى آن مى رويم .
عبداللّه
گفت : تقدير اين است ، همه در دست خداست ، و در حالى كه آه سردى مى كشيد گفت : اگر نبود
حادث غمناك شهادت على عليه السّلام مروز كارمان به اينجا نمى كشيد.
سعيد
گفت : آن حادثه تاءسف بار را، به يادم نياور كه خود، با چشمان خويش ديدم كه
چطور
ابن ملجم ملعون با شمشير زهرآلود خود فرق مولا على عليه السّلام را شكافت .
حرفهاى
اين دو تا نزديك خانه عمروعاص ادامه داشت عبداللّه گفت : با اين همه صحبت چرا
يادى
از خوله نمى كنى ، مگر او را فراموش كردى ؟
سعيد
تبسّمى نمود و گفت : چطور ممكن است او را فراموش كرده باشم ، در حالى كه به
خاطر
او به اين جا آمده ام . عبداللّه گفت : براى چه او را دوست دارى ؟
سعيد
گفت : خودم هم نمى دانم .
عبداللّه
گفت : گمان مى كنم خوب مى دانى . اما گوش كن تا موضوعى را برايت بيان كنم . بايد بگويم
الان مدتى است كه عمروعاص خوله را به عقد من در آورده است ، و او همسر
من
است . سعيد خنده اى نمود، چرا كه فكر مى كرد عبداللّه با او شوخى مى كند.
عبداللّه
با لحنى جدى گفت : فكر مى كنى شوخى مى كنم ، به خداقسم و به خاك
ابورحاب
سوگند مى خورم كه امير، خوله رابه عقد من در آورده است ، اگر باور نمى كنى
از
افراد كه در اين خانه هستند بپرس .
در
اين جا شهامت و مردانگى سعيد غلبه كرد و گفت : چه اشكالى دارد كه او همسر تو
باشد
مگر تو برادر و رفيق و پسر عمويم نسيتى ؟ خداوند برايتان مبارك گرداند.
بالاخره
آندو وارد خانه عمروعاص شد؛ و به اتاق عبداللّه رفتند. خبر رسيدن سعيد به
گوش
عمروعاص رسيد و دستور داد در اتاق خاصى همگى از او استقبال
كنند. پس از اين كه همه جمع شدند عمروعاص وارد اتاق شد به محض ورود او
سعيد
جلو رفت و ضمن سلام و درود، دست امير را بوسيد. عمروعاص با خوشرويى از او
دعوت
كرد كه بنشيند. سعيد در حالى كه از پشت نقاب به خوله نظر مى كرد به آنچه
عبداللّه
گفته بود فكر كرد و نمى دانست راست گفته يا با او شوخى كرده است .
عمروعاص
رو به سعيد كرد وگفت : فكر مى كنم الان انتظار داريد كه قطام در زندان
باشد
سعيد گفت : بله مولى من .
عمروعاص
گفت : اما متاءسفانه او ضمن كشتن لبابه از زندان فرار كرده است . من مى
خواهم
مدتى او را در زندان نگه دارم اما اينك اگر به او دست يافتم تنها مجازات او كشتن
اوست
. سعيد تبسّمى كرده و پشيمان شد كه چرا از اول جلسه قتل
قطام را به اطلاع امير نرسانده است . و به محض اين كه سعيد مى خواست
قضيه
را براى امير تعريف كند با اشاره بلال ساكت شد. بلال در حالى
كه خورجين اجزاء سر قطام را در دست داشت در مقابل
عمروعاص زانو زد و گفت : آيا سرور من اجاز مى دهند چند كلمه صحبت كنم ؟
عمروعاص
گفت : بگو. بلال گفت : چطور مى خواهيد قطام را دستگير كنيد در حالى كه
نمى
دانيد او كجاست ؟ عمروعاص گفت : وعده دادم اگر كسى او را پيدا كند جايزه بزرگى
به
او بدهم .
بلال
گفت : اگر كسى او را پيدا كند چه مقدار جايزه به او خواهى داد؟
عمروعاص
گفت : صد دينار طلا به او خواهم داد.
بلال
گفت : اگر كسى خبر كشته شدن او را بياورد چطور؟
عمرو
گفت : اگر دليل قاطعى بر ثبوت قتل او داشته باشد جايزه به قوت باقى است .
بلال
در حالى كه مشغول باز كردن خورجين بود گفت : پس سرور من دستور دهيد صد
دينار
را به من بدهند. هنوز حرفهاى بلال به پايان نرسيده بود كه آنچه در خورجين
بود
در مقابل امير سرازير شد و بوى نامطبوعى به مشام حاضران در مجلس رسيد.
عمروعاص
در حالى كه گيسوان خونين و گوشهاى بريده را ديده بود با تعجب گفت : اينها چيست
كه به اينجا آورده اى ؟ بلال گفت : اين گيسوان خون آلود و گوشهاى قطام
است
. و اگر باور نمى كنيد بروم و سرش را برايتان بياورم ، و اگر سعيد اجازه مى داد
اين
كار را مى كردم .
سعيد
براى تاءييد سخنان بلال گفت : بله سرور من !! من خود شهادت مى دهم كه
بلال
به تنهايى قطام را كشته ، و سرش را جدا كرده است و از من خواست كه آن را به اين
جا
بياورم اما من به جهت گنديده شدن آن به او گفتم فقط به همين آثار اكتفا كند.
حاضران
در مجلس در حالى كه به گوش و به موههاى سر قطام نگاه مى كردند مبهوت
مانده
بودند. عمروعاص اشاره كرد كه زودتر آنرا جمع كنند. و گفت : حرفت را پذيرفتم
و
صد دينار به تو خواهم داد. بلال ضمن تشكر از عمروعاص گفت : من اين خائن را براى
دريافت
جايزه نكشته ام بلكه براى انتقام از خون على عليه السّلام او را كشته ام
(43).
بلال
مى خواست بيشتر در اين باره صحبت كند كه به او گفتند بيش از اين نبايد ياد على
عليه
السّلام را به ميان بياورد. در اين هنگام به ذهن خوله رسيد كه پدرش از دست
بلال
ناراحت است و از اين رو موقعيت را غنيمت شمرد و به بلال گفت :
بلال نزديك بيا و دست آقايت را ببوس . بلال نيز بلند شد و دست پدر خوله را بوسيده و سرجايش نشست .
آن
گاه عبداللّه رو به عمروعاص نمود و گفت : يا امير من در اين مجلس ، شما را شاهد مى
گيرم
كه هم اكنون من زن خود را سه طلاقه نموده ام .
سعيد
كه تازه فهميده بود حرفهاى عبداللّه در مورد ازدواج با خوله درست است لذا با
ناراحتى
سر را به زير انداخت . عمروعاص كه ناراحتى را در چهره سعيد ديد گفت : اى
سعيد
خيالت راحت باشد ازدواج خوله و عبداللّه ظاهرى بود، و او اكنون باكره باقى مانده
است
. سپس رو به پدر خوله كرد و گفت : اكنون من دخترت خوله را براى سعيد
خواستگارى
مى كنم . پدر خوله گفت : مولاى من ! خوله كنيز شماست هر طور صلاح مى
دانيد
درباره او عمل كنيد.
خوله
از روى خجالت و شرم سربزير انداخته و چيزى نگفت . عمروعاص نيز در همان مكان
عقد
ازدواج خوله و سعيد را جارى كرد و به آنها تبريك گفت .
عبداللّه
پس از مدتى زندگى در فسطاط از سعيد تقاضا نمود كه تا به مكه رفته و
نزد
فاملين خود اقامت كند. عبداللّه پس از كسب اجازه از دوستان خود و سعيد و خوله
خداحافظى
كرده و به مكه رفت و در آنجا با دختر عموى خود ازدواج نمود، و همگى
زندگى
شيرين و خوشى را آغاز كردند اما تنها چيزى كه هميشه آنها را آزار مى داد
خاطرات
شهادت امام على عليه السّلام بود و هر وقت بياد آن مى افتادند اشك از چشمهايشان
جارى
مى شد. پس از مدتى شنيدند كه امام حسن عليه السّلام ا وادار به كناره گيرى به
نفع
معاويه نموده اند و در نتيجه پس از شش ماه خلافت امام حسن عليه السّلام خلافت از
خاندان
اهل بيت خارج شده و به دست بنى اميه افتاد. اما امام حسين عليه السّلام اين كار را
براى
جلوگيرى از به هدر رفتن خون مسلمين انجام داد(44). مركز خلافت نيز از كوفه
به
دمشق انتقال يافت و تا انقضاى حكومت بنى اميه دمشق پايتخت خلافت بود.
والسّلام
پی نوشتها
- ذيل خطبه 215فزت و رب الکعبه
تهدمت والله ارکان الهدی
قتل علی المرتضی
شیعیان تسلیت