نقش قطام در شهادت حضرت امیرالمومنین علیه السلام9
فصل دوّم: شهادت امام على عليه السّلام و وقايع پس از آن
كوفه
و منزل على عليه السّلام در ماه شهادت
خانه
اميرالمؤ منين على عليه السّلام جنب مسجد كوفه قرار داشت ، بين خانه حضرت و مسجد
درى
(27)
وجود
داشت كه آن حضرت براى اداى فريضه نماز از آن در به مسجد مى رفت . در آن خانه
صحن وسيعى وجود داشت كه در آن سكّوهاى ديده مى شد تا هر يك از رؤ ساى
قبايل
و فرماندهان كه به خدمت اميرالمؤ منين مى رسيدند بر روى آن بنشينند.
در
كنار خانه ، ميدان بزرگى بود كه قسمتى براى بستن چهارپايان و قسمتى براى
اجتماع
عموم مردم و هواداران على عليه السّلام ايجاد شده بود.
مردمى
كه در آنجا دور حضرت جمع مى شدند از جانثاران ايشان بودند و از هيچ فداكارى
دريغ
نمى كردند و تنها او را ولىّ امر خود مى دانستند و به خلافت احدى غير از او راضى
نمى
شدند.
در
آن سال (28)
اهالى
عراق و جاهاى ديگر براى يارى رساندن به على عليه السّلام در آنجا جمع
شده بودند. هواداران على عليه السّلام حدود چهل هزار نفر
بودند تا شايد پس از اتمام ماه رمضان با اين سپاه عظيم به معاويه حمله
كنند.
آنان
تصميم داشتند ديگر مانند جنگ صفين فريب حيله هاى معاويه را نحورند، زيرا نتيجه
سُستى
و عدم اطاعت از على عليه السّلام را كه همان قدرت يافتن معاويه بود ديده بودند.
آن
روزها هر كسى در مجلس امام عليه السّلام وارد مى شد مى ديد كه رؤ ساى
قبايل
به نزد على عليه السّلام مى آمدند و آمادگى خود را براى جنگ با معاويه اعلام مى
كردند
و تصميم داشتند خلافت را در خاندان نبوّت مستقر كنند و نگذارند زورگويان و
فاسقان
بر آنها حكومت كنند.
اوضاع
كوفه در ماه رمضان چنين بود. اما هيچ چيزى على عليه السّلام ا از انجام فرايض و
نماز
و روزه بازنمى داشت . هنگاميكه وقت نماز مى رسيد و مؤ ذّن اذان مى گفت مردم دسته
دسته
بسوى صحن مسجد مى شتافتند تا از بيانات بليغ و زيباى آن حضرت كه غيرت
اسلامى
را بحركت درمى آورد استفاده كنند. وقتى آن حضرت بالاى منبر مى رفت چنان
سكوتى
بر جمعيت حكمفرما مى شد كه اگر پرنده اى از بالاى مسجد عبور مى كرد مردم
صداى
بالهايش را مى شنيدند. همگى مبهوت بلاغت و فصاحت كلام آن حضرت مى شدند، و
تعجب
مى كردند كه چرا بعضى از مردم با داشتن چنين امامى با او مخالفت مى كنند،
خصوصا
گروه خوارج كه براى توجيه شيطنت هاى خود بهانه تراشى مى كردند.
هرگاه
نماز مغرب را به پايان مى برد عده اى از بزرگان و فرزندان آن حضرت و
سايرين
بهمراه او به خانه آن حضرت مى رفتند و بر سر سفره افطار مى نشستند. قرّاء قرآن
از هر سوى خانه به تلاوت قرآن مشغول مى شدند، چنان مشغول دعا و راز و
نياز بودند كه گويا روز قيامت فرا رسيده است .
پس
از صرف افطار همگى مشغول صحبت مى شدند اما آن حضرت خيلى كم صحبت مى كرد و
بسيار
اتفاق مى افتاد كه يك ساعت يا دو ساعت مى گذشت اما ايشان صحبتى بر زبان
نمى
آوردند. گويا درباره مسائل مهمى فكر مى كرد، شايد انديشه ايشان در اين بود كه
در
حمله بر شاميان چقدر خون بر زمين خواهد ريخت ، چرا كه او جان مردم را امانت خدا مى
دانست
و ميل نداشت خونى بى جهت ريخته شود.
وقايع
شب شهادت على عليه السّلام
در
شب هفدهم رمضان نيز چون شبهاى ديگر على عليه السّلام در همين انديشه ها بود. و اين
در
حالى بود كه در همان شب ابن ملجم منتظر فرصتى بود تا صبح فرا رسد و با تيغ
شمشيرش
، خون فرزندابى طالب را بر زمين بريزد. در همان شب سعيد و بلال هم
شتابان بسوى خانه امام در حركت بودند تا ايشان را از تصميم ابن ملجم آگاه
سازند.
(خواننده
عزيز!) نظر شما درباره ابن ملجم در آن شب چيست ؟ آيا فكر مى كنيد او آسوده و
با
دلى آرام خوابيد؟ آيا خواب به چشمانش آمد؟ نه ، يقينا او بواسطه اين كار سنگين ،
وجودش
هيچگاه خالى از اضطراب و ترس و وحشت نبود. چه خيانتى هولناكتر از اين كه
خون
بيگناهى را بريزد، خون بزرگ مردى را كه همه كرامات و شرافت انسانى در او
جمع
بود، هيچ مسلمانى در آن زمان از حيث علم و دانش به پايه او نمى رسيد(29). آيا او پسر عمو و
داماد و جانشين رسول الله صلّى اللّه عليه و آله نبود؟ آيا او عالمى
پرهيزگار
و مخلص و غيرتمند به اسلام و مسلمين نبود؟ در چنين شرايطى آيا خواب بر
چشمان
ابن ملجم اصابت مى كرد؟ شايد بارها تصميم گرفت از عقيده خويش صرفنظر
كند،
اما پيمانى كه با رفقايش بسته بود و تعهدى كه قطام دختر شحنه با او بسته
بود
بر او غلبه مى كرد. علاوه بر اينها قطام پسر عموى خود، ((وردان
)) را هم در اين
جنايت
با او شريك ساخته و از او تهد گرفته بود كه ابن ملجم را يارى كند. از طرفى
خود
اِبن ملجم نيز با مردى از قبيله اشجع بنام ((شبيب
)) پيمان بسته
بود كه در آنجا به او كمك كند.
اين
سه نفر يعنى ابن ملجم ، وردان و شبيب با هم قرار گذاشتند كه سپيده دم فردا دست
به
چنين كار فجيعى بزنند. آيا با اينهمه قول و قرار و تعهد او مى توانست به نداى
وجدانش
گوش دهد؟ اگر شما در آن شب او را مى ديديد كه چگونه به همراه شمشيرش در
رختخواب
مى غلتيد و افكار خود را توجيه مى كرد، مى شنيديد كه او براى دفع سرزنش
وجدانش
به خود مى گفت : مى خواهد با اين كار خود مسبّب اختلاف بين مسلمين را كه همان
على
عليه السّلام و معاويه و عمروعاص هستند از بين ببرد.
اما
على عليه السّلام كه گوئى از آنچه اتفاق خواهد افتاد مطلع است ، لذا از وقتيكه
وارد ماه رمضان شده بود، يكشب نزد فرزندش حسن عليه السّلام كشب نزد
حسين عليه السّلام و شبى را نزد جعفر افطار مى كرد. اما هر جا
كه بود بيش از سه لقمه غذا نمى خورد و مى فرمود: دوست
دارم كه هرگاه امر خدا رسيد شكمم خالى باشد.
در
آن شب حادثه همه در خانه على عليه السّلام بودند(30). وقتى آن حضرت بر سر سفره نشست به
اندك غذايى اكتفا فرمود. فرزندان ايشان كه در مقابلش نشسته بودند از
حال
پدرشان در تعجب بودند.
على
عليه السّلام غلامى داشت بنام قنبر كه پيرمردى از اهالى حبشه
بود، و هرگاه امام مى خوابيد او دم در اطاق ايشان مى خوابيد. او
در اين شب بيشتر از همه پريشان و مضطرب بود، نه غذايى مى خورد و نه لحظه اى آرامش
مى گرفت . وقتى مردم مشغول افطار بودند او چهارزانو نشسته و
چشم خود را به اين سو و آن سو مى دوخت كه گويا انتظار
آمدن كسى را داشت . با كسى حرفى نمى زد و كسى هم متوجه حال او نبود.
اگر كسى از علت اضطرابش مى پرسيد شايد در جواب ، اسرارى را فاش
مى
ساخت .
بعد
از نماز عشاء و پايان يافتن مجلس ، هر كسى به خانه خود رفت ، همه خوابيدند جز
قنبر
كه از نگرانى و اضطراب خوابش نمى برد، بيدارى او براى نگهبانى از حضرت
نبود
زيرا على عليه السّلام هيچگاه اجازه نمى داد كسى براى او نگهبانى دهد. بى خوابى
او
بر اثر افكار مضطرب او بود كه خواب را از چشمانش ربوده بود.
بازداشت
سعيد در خانه على عليه السّلام
سعيد
و بلال وارد شهر كوفه شدند و فورا به سوى خانه على عليه السّلام حركت
كردند.
در آن ساعات شعاع نورِ ماه خانه هاى كوفه را روشن كرده بود، بر خلاف عادت
آن
فصل اثرى از لكه هاى ابر در آسمان ديده نمى شد. شهر ساكت و آرام بود و مردم به
انتظار
اذان صبح و خوردن سحرى به خواب رفته بودند.
سعيد
سوار بر شتر حركت مى كرد، او بسيار خوشحال بود كه توانسته است به موقع توطئه
قطام را كشف كند. وقتى نزديك مسجد كوفه رسيد از شتر پياده شد و به بلال گفت
: تو شترها را به ميدان كوفه ببر و همانجا بمان تا من برگردم . بلال نيز
اوامر سعيد را اطاعت نمود.
سعيد
در حاليكه از شدت اضطراب زانوهايش مى لرزيد به طرف خانه على عليه السّلام
حركت
كرد. وقتى نزديك خانه حضرت رسيد ديد سكوت و آرامش برخانه حكمفرماست ،
لحظه
اى ايستاد و با خود فكر كرد، چگونه وارد خانه اى كه همه خوابيده اند بشود؟
ترس
و ترديدش در اين بود كه اگر كسى او را در اين موقع از شب ببيند مظنون خواهد
شد.
سعيد
تا آن موقع هيچگاه به اين خانه نيامده بود و هرگز امام عليه السّلام ا بعنوان
دوستدار
ملاقات نكرده بود. با همه اينها او تصميم گرفت وارد خانه شود. وقتى نزديك
در
خانه رسيد سايه شخصى را مشاهده كرد كه در گوشه اى نشسته بود. هر چند او را
نمى
شناخت اما از اينكه شايد او بتواند به او كمك كند خوشحال شد.
اما چند قدم جلو نرفته بود كه ديد آن شخص از جاى خود بلند شد جلوى او
را
گرفت و گفت : تو كيستى ؟ سعيد با صداى لرزان گفت : من پيامى براى امام على
عليه
السّلام دارم ، تو كيستى ؟ آن شخص گفت : من قنبر، دربان امام هستم ، اما تو كيستى
؟ سعيد گفت : من سعيد اموى هستم و مى خواهم خدمت امام برسم .
قنبر با صدايى بلند گفت : سعيد اموى تو هستى ؟ پس بدنبال من بيا.
سعيد
از اينكه به هدفش نزديك مى شود خوشحال بود لذا به دنبال قنبر
حركت كرد، قنبر سعيد را وارد اطاقى كه چراغى در آن روشن بود كرد، در آن
اطاق
دو نفر خوابيده بودند. ابتدا قنبر وارد شده و آن دو را بيدار كرد و با اشاره قنبر
بر
سر سعيد ريخته و بلافاصله دست و پايش را بستند، اما سعيد بدون آنكه از خود
دفاع
كند متحيّرانه به آنها نگاه مى كرد، وقتى چهره غضبناك قنبر را ديد گفت : اين
گستاخى
براى چيست ؟ اين عمل ناجوانمردانه چه علتى دارد؟ امام على عليه السّلام كجاست
؟ مى خواهم او را ببينم . قنبر با صداى تندى گفت : اى مرد پست و
فرومايه ! توطئه ننگ تو برملا شد، تو قبل از آنكه على عليه
السّلام ا ببينى كشته خواهى شد.
سعيد
از اينكه نمى دانست به چه علتى با او چنين رفتارى مى كنند بسيار عصبانى بود،
لذا
فرياد زد: براى چه چنين رفتارى با من مى كنيد، بدانيد من حامل پيامى
براى نجات جان اميرالمؤ منين عليه السّلام هستم .
قنبر
گفت : ساكت شو! و بيشتر از اين حرف نزن ، تو اموى هستى ، تو به اينجا نيامدى
جز
براى كشتن امام ، اما نتوانستى به مقصود خود برسى .
سعيد
گفت : چگونه ممكن است من اينكار را بكنم حال آنكه من
براى نجات جان آن حضرت به اينجا آمده ام قنبر گفت : آيا تو خيال مى كنى
مى توانى با حيله هايت ما را فريب دهى ؟ آيا آنچه بنى اُميه كرده اند كافى
نيست
؟ حالا مى خواهيد امام را در خانه خودش بقتل برسانيد؟
سعيد
از شنيدن اين حرفها متحير ماند و خون در رگهايش منجمد شد و گفت : براى چه به
من
مظنون شده ايد شما كه از من بدى نديده ايد، اول سخنان
مرا بشنويد بعد قضاوت كنيد.
قنبر
گفت : نيازى نيست كه چيزى از تو بشنويم همينكه تو اموى هستى و در ازاى وصلت
با
دخترى جوان تعهد نمودى امام عليه السّلام را به شهادت برسانى كافى است . همينكه
سعيد
خواست از خود دفاع كند ديد قنبر قطعه كاغذى را از جيب خود درآورد و آن را زير
روشنائى
چراغ گرفت و گفت : بخوان ، آيا اين خط تو نيست ؟
وقتى
چشم سعيد به آن دست خط افتاد فورا بياد تعهد كتبى كه به قطام داده بود افتاد،
و
يقين پيدا نمود كه قطام اين نوشته را براى منزل امام
فرستاده تا او را بدام بياندازند. او همچنين مشاهده نمود كه قطام از روى حيله و
مكر
اسم خودش را از روى كاغذ پاك كرده و نام دختر ديگرى را روى آن نوشته است . سعيد
با
ديدن آن دستخط ساكت شد و چيزى نگفت . قنبر هم سكوت او را دليل بر
اقرار دانست و با صداى بلند گفت : جواب بده ! بگو آيا اين دستخط تو نيست ؟
اگر
چه سعيد از اين مسئله نگران شده بود اما اميدوار بود كه با افشاى خبر دسيسه ابن
ملجم
، مى تواند از اين تنگنا خارج شود لذا گفت : فرضا كه اين دستخط
مال
من است اما من به اينجا آمده ام كه خبر توطئه و نقشه شوم بعضى از مردم را به شما
بدهم
، آيا به من مهلت مى دهيد كه آن خبر را بيان كنم ؟ قنبر مهلت تمام شدن كلام سعيد
را
نداد و گفت : چه دسيسه و خيانتى بالاتر از تعهد كتبى تو بر كشتن على عليه السّلام
ست
؟ امشب را همينجا بمان تا فردا تكليفت را روشن كنيم . او اين را گفت و در اطاق را
بر روى سعيد بست .
وقتى
سعيد تنها شد خيال كرد شايد در خواب باشد. او درباره وضعيت خود و حيله قطام
فكر
مى كرد كه چگونه او توانسته است اين نوشته را براى تكميل حيله
هايش بدست اين مرد برساند. اما هيچ ترسى از رفتار قنبر با خود نداشت ، و
مصمّم
بود به هر قيمتى شده صبح زود به حضور اميرالمؤ منين رسيده و ايشان را از
قضاياى
قتل باخبر سازد.
((اما جريان
رسانيدن آن تعهدنامه بدست قنبر))
لبابه
حيله گر به دستور قطام ماءمور شد هر طور شده اين تعهدنامه را بدست قنبر
برساند
و از ترس اينكه مبادا سعيد قبل از آمدن به نزد قطام از حيله هاى او آگاه شود
فورا
به منزل امام رفت تا آن را به قنبر بدهد. او نوشته هاى سعيد را دستكارى كرد و
بعضى
از مطالب آن را تغيير داد تا شبهه اى ايجاد نشود. لبابه در منزل
اميرالمؤ منين عليه السّلام به نحوى حكايت را نقل كرد كه
محال بود قنبر حرفهاى سعيد را گوش دهد. زيرا در همان ايام اخبارى از ياران
حضرت
درباره تصميم بعضى افراد براى ترور على عليه السّلام به گوششان
رسيده
بود.
زمانى
كه اين نوشته بدست قنبر رسيد فهميد كه صاحب خط اُموى است و در خانه عثمان
تربيت
شده و به قصد خونخواهى او به اينجا آمده است و اينكه ديده بود سعيد
مثل
دزدان ، نصفه شب به خانه آمده است به افكارش يقين كرد. و وقتى او را دستگير كرد
در
آن اطاق حبس نمود تا فردا، پس از نماز صبح جريان را به حضرت اطلاع داده تا
ايشان
خود درباره سعيد قضاوت كنند.
اما بلال به همراه شتران در ميدان كوفه منتظر سعيد بود. وقتى ديد سعيد تاءخير كرده است ، نگران شد، اما چون از صحّت نيّت سعيد اطلاع داشت نگرانى خود را بى جا دانست . در حال فكر كردن بود كه صداى اذان صبح بلند شد، او مى دانست كه على عليه السّلام هميشه در اين ساعت براى اقامه نماز به مسجد مى آيد لذا فورا به طرف مسجد رفت ، وقتى داخل شد چادرى را مشاهده كرد، با خود گفت : اين چادرى است كه زنان براى اقامه نماز برپا كرده اند. سپس به اين طرف و آن طرف مسجد نگاهى نمود تا شايد سعيد را ببيند. در اين هنگام چند مرد وارد مسجد شدند، در ميان آنها مردى راديد كه صورت خود را پوشانده و شمشيرى در زير عباى خود مخفى كرده بود، با دقت به او نگاه كرد و در پيشانى او اثر سجده هاى طولانى و نماز زياد را مشاهده نمود، فهميد كه او كسى جز ابن ملجم مرادى نيست . با خودگفت : خوب است كه فرياد زده و نقشه او را فاش سازم تا او را دستگير كنند، ولى از جان خود ترسيد كه نكند به او آسيبى برسانند. او شكى نداشت كه على عليه السّلام ز توطئه قتل آگاه شده است و چيزى نخواهد گذشت كه داخل مسجد شده و دستور مى دهند تا او را دستگير كنند. سپس مشاهده كرد كه ابن ملجم به همراه شخصى كه نامش ((شبيب )) بود بطرف چادر زنان رفتند، در آن چادر قطام دختر شحنه حضور داشت ، چند كلمه اى با هم صحبت كردند و آنگاه ابن ملجم به طرف باب السدّه رفت . بلال كاملا او را زير نظر داشت و منتظر بود كه حضرت وارد مسجد شده تا دستور دستگيرى او را بدهند. چيزى نگذشت كه باب السده (درِ مسجد) گشوده شد و امام عليه السّلام از آن وارد مسجد شدند.
على عليه السّلام باوقار و آرامى حركت مى كرد عمامه اى بر سر مباركش بود كه تا پيشانيش را پوشانده بود. او چهره اى نورانى ، محاسنى انبوه و بازوانى محكم و قوى داشت ، در دست مباركش شلاقى بود كه مردم را براى نماز صبح تشويق مى كرد و در حالى كه ابن نباح (مؤ ذن ) درجلو او و امام حسن عليه السّلام پشت سر آن حضرت بودند به آرامى حركت مى كرد، وقتى داخل شد، سكوت همه جا را فرا گرفت ، بلال به آن حضرت نگاه مى كرد و منتظر بود بزودى دستور دستگيرى ابن ملجم را صادر كنند. اما برخلاف انتظارش مشاهده نمود كه حضرت ندا داد: ((الصلاة الصلاة مردم بشتابيد براى نماز)).
بلال كاملا حركات ابن ملجم را زير نظر داشت . و مى ديد كه او همچنان ايستاده است ، اما رفيقش شبيب ناگهان و به سرعت جلو آمد و ضربتى با شمشير خود فرود آورد، و اما شمشيرش به در مسجد اصابت كرد و از دستش به زمين افتاد. در اين موقع بلال ، بلافاصله به طرف حضرت پريد تا ايشان را از حيله ابن ملجم آگاه سازد كه در يك لحظه ابن ملجم با شمشير زهرآلود خود كه چون برق مى درخشيد ضربتى شديد بر فرق آن حضرت زد و گفت : ((حكم از آن خداونداست نه از براى تو و اصحاب تو)).(31)
آنگاه فرياد حضرت بلند شد:
((فُزْتُ وَ رَبِّ الكعبة ))
سوگندبه خداى كعبه كه رستگار شدم .
سپس فرمود: نگذاريد اين مرد فرار كند(32). مردم بر سر ابن ملجم ريخته و دور تا دور او را گرفتند اما او با شمشير خود آنها را دور مى كرد، آنگاه مغيرة بن شعبة با پارچه اى كه در دست داشت بر روى ابن ملجم انداخت و او را بر زمين زده و بر سينه اش نشست و شمشير را از دستش گرفت (33). اما شبيب رفيق ابن ملجم از تاريكى استفاده كرده و باسرعت از مسجد فرار كرد.
مردم به جنب و جوش درآمده و پراكنده شدند و بلال نگاهى به چادر زنان نمود و ديد زنى در حال خارج شدن از آن است ، او قطام بود كه از همهمه مردم استفاده كرده و به سرعت فرار كرد. بلال از آنچه ديده بود متحير بود و به خود گفت : اين ضربت نمى تواند كشنده باشد، اما وقتى بيادش افتاد كه شمشير ابن ملجم زهرآلود است ديگر اميدى به زنده ماندن حضرت نداشت . باز هم به فكر سعيد افتاد و هر چه در بين جمعيت جستجو نمود تا شايد سعيد را پيدا كند اما اثرى از او نبود. پس خود را به جائى كه على عليه السّلام افتاده بود رساند كه مى فرمود: ((اين شخص را نزد من بياوريد)). فورا او را كنار حضرت آوردند. حضرت به او فرمود: اى دشمن خدا، آيا من به تو نيكى و احسان نكرده بودم ؟ ابن ملجم گفت : بله ، نمودى .
على عليه السّلام فرمود: پس چه چيزى تو را وادار به اين كار نمود؟
ابن ملجم گفت : من اين شمشير را چهل روز تيز كردم و از خدا خواستم تا بوسيله آن بدترين مخلوقش را به قتل برسانم . على عليه السّلام رمود: مى بينم كه بزودى با همين شمشير كشته خواهى شد و نمى بينم تو را مگر پست ترين مخلوق خدا.
سپس رو به اطرافيان خود نمود و فرمود: ((نَفْسى را به نَفْسى قصاص كنيد، اگر كشته شدم او را بكشيد همانطور كه او مراكشت و اگر زنده ماندم خودم درباره او تصميم خواهم گرفت . اى فرزندان عبدالمطلب خون مسلمين را به بهانه كشتن من نريزيد، آگاه باشيد كه جز قاتل من كشته نشود. بدان اى حسن ! اگر من با اين ضربت كشته شدم قاتلم را نيز فقط با يك ضربه قصاص كن . مبادا او را مُثله (34) كنيد، زيرا من از رسول خداصلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه فرمود:
((اِيّاكُم وَالْمُثْلَه وَلَوْ بِالْكَلب الْعَقُور))
((از مثله كردن بپرهيزيد اگر چه درباره سگ هارى باشد.))(35)
ام كلثوم دختر على عليه السّلام كه در كنار آن حضرت ايستاده بود رو به ابن ملجم كرد و گفت : اى دشمن خدا پدرم نجات مى يابد اما خدا تو را رسوا خواهد كرد. ابن ملجم رو به ام كلثوم كرد و گفت : براى چه گريه مى كنيد؟ من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام و سپس به هزار درهم زهرآگينش نموده ام و اگر اين ضربت را بر تمامى مردم مصر مى زدم حتى يك نفر را زنده نمى گذاشت .))
سپس جندب بن عبدالله به نزديك حضرت آمد و گفت : مولاى من ! اگر خداى ناخواسته شما را از دست داديم با فرزندت امام حسن عليه السّلام يعت مى كنيم .
على فرمود: درباره بيعت با حسن ، من نه شما را به بيعت با او امر مى كنم و نه نهى ، اختيار با خودتان است .
وقتى مردم فهميدند كه شمشير ابن ملجم مسموم بوده است يقين حاصل كردند كه آن حضرت جان سالم بدر نخواهد برد لذا از فتنه اى كه پس از ايشان درباره خلافت بوجود خواهد آمد ترسيدند. وقتى جُندب در اين باره از حضرت سئوال كرد و ايشان تعيين جانشين را به خودشان واگذار كرد، چاره اى جز موكول كردن اين مسئله به آينده نداشتند. سپس على عليه السّلام را پياده به خانه او حركت دادند حسن و حسين عليهم السّلام دو طرف حضرت را گرفته بودند و به خانه مى بردند. خون ، صورت ايشان را پوشانده بود اما زهر هنوز اثرى نبخشيده بود.
وقتى دستمال را از روى صورت ابن ملجم باز كردند صورتش آشكار شد، رنگ صورتش تيره بود و اثر سجده بر پيشانيش معلوم بود، او را به زندان انداختند. اگر سفارش امام نبود كه فرموده بود: ((تا من زنده ام او را نكشيد))، يقينا دوستداران آن حضرت او را تكه تكه مى كردند. اما آنها امتثال امر امام را بر خود لازم مى دانستند تا ببينند نتيجه معالجه سر امام چه خواهد شد.(36)
اوضاع خانه امام عليه السّلام پس از ضربت خوردن
پس از آن بلال همراه جمعيت به خانه امام رفت ، و از واقعه اى كه ديده بود سخت متاءسف و نگران بود. اما مسئله اى كه تاءسف و اندوهش را دوچندان مى كرد، ناكام ماندن تلاش آنان و قولى بود كه به سرور خود خوله داده بود، چرا كه او از طرف خوله ماءمور بود تا براى نجات جان امام هر طور شده حضرت را از توطئه ترور آگاه گرداند، خصوصا پس از آشناى با سعيد و سخنانى كه از جدش ابورحاب در فضايل و كرامات حضرت براى او نقل كرده بود. با وجود همه اينها هنوز بلال در جمعيت دنبال سعيد مى گشت تا شايد او را ببيند اما اثرى از او نبود. امام عليه السّلام را به اطاق خود بردند و مردم در صحن خانه امام جمع شدند و گروه گروه دور هم جمع شده و درباره آن حادثه هولناك صحبت مى كردند. واينكه پس از ايشان چه بر سر اسلام خواهد آمد. همه فرياد مى زدند: اى كاش مى توانستيم ضربتى بر آن قاتل بزنيم تا دلهايمان آرام گيرد.
هنگاميكه بلال به چهره مردم نگاه مى كرد تا سعيد را ببيند ناگهان ديد قنبر غلام امام از اطاق بيرون آمد و در حاليكه اشك از چشمانش سرازير بود گفت : مرا بكشيد اى مسلمانان ، مرا بكشيد زيرا مسبّب قتل مولايم على عليه السّلام من هستم . مردم دور او را گرفتند اما معنى سخنان او را نمى فهميدند. قنبر جمعيت را شكافته و از ميان جمعيت به اطاقى كه سعيد را در آن حبس كرده بود رفت و لحظه اى بعد سعيد را دست بسته بيرون آورد. سعيد از اتفاقى كه براى امام افتاده بود اطلاعى نداشت ، وقتى قنبر او را به آن حالت بيرون آورد و اجتماع مردم را مشاهده كرد و با اين فكر كه مى خواهند او را مجازات كنند فرياد زد: اى مردم ! امام را به من نشان دهيد، به من سؤ ظن پيدا نكنيد، زيرا من مى خواهم امام را از توطئه قتل آگاه سازم .
قنبر گريه كنان و با صداى بلند گفت : اى سعيد! زهر شمشير اصابت كرد، آن حضرت را كشتند. سعيد فرياد زد: چه كسى اين كار را كرد؟ قنبر گفت : ابن ملجم ، كه خدا او را لعنت كند ضربه كشنده اى بر اميرالمؤ منين وارد كرد. گريه سعيد بلند شد و با حسرت گفت : واويلاه ! واحسرتا (آه وافسوس ) چگونه او را كشتند در حاليكه من صحراها و بيابانها را پيمودم تا از اين حادثه جلوگيرى كنم ؟ قنبر! مگر من اين قضايا را به اطلاع تو نرسانده بودم ؟ قنبر گفت : تو قضيه را خوب توضيح ندادى و شمشير زهرآلود كار خويش را كرد و آن جراحت بر امام وارد شد و گمان نمى كنم حضرت از اين حادثه نجات پيدا كنند، اما اگر من به حرفهاى تو خوب گوش مى دادم ديگر چنين حادثه اى رُخ نمى داد. بهرحال قضاى الهى چنين بود و كارى هم نمى توان كرد.
آنگاه سعيد و ديگر مردمى كه در آنجا اجتماع كرده بودند شروع به گريستن نمودند و در حالى كه با صداى بلند گريه مى كردند از قنبر توقع داشتند كه اين قضيه را بيشتر توضيح دهد. قنبر در حاليكه دستهاى سعيد را باز مى كرد مى گفت : خدا بكشد آن پيرزن حيله گر را، زيرا او مرا نسبت به تو بدبين نمود، طورى كه من اصلا به حرفهايت گوش ندادم .
سعيد كه علاقه مردم را به شنيدن اين حكايت ديد تصميم گرفت آن را براى مردم بازگو كند اما ناگهان شخصى فرياد زد: حال امام عليه السّلام هتر شده است و ايشان در حال صحبت كردن با فرزندانش حسن و حسين عليهم السّلام است .
جمعيت با شنيدن اين حرف به طرف اتاق امام هجوم بردند. بلال نير خود را به سعيد رسانيد، آنها نيز به همراه مردم به سوى اطاق امام حركت كردند، اما بعلت ازدحام جمعيت نتوانستند داخل شوند. آنان از داخل پنجره به اطاق نگاه كردند و حضرت را كه در رختخواب بود مشاهده نمودند. سر مطهر امام را با دستمالى بسته و خون محاسنش را پاك كرده بودند اما هنوز آثارى از آن بر محاسن شريفش وجود داشت .
سعيد با مشاهده چهره مبارك على عليه السّلام بياد جد خود ابورحاب و وصاياى او افتاد و شروع به گريه كردن نمود. اما لحظه اى نگذشته بود كه صداى امام بگوشش رسيد، با كمى دقت به حرفهاى امام متوجه شد كه مخاطب او حسن و حسين هستند. آن دو كه در بالاى سر حضرت بودند بسيار محزون و غمناك بودند و به سرو صورت زخمى پدرشان مى نگريستند، با شنيدن كلماتى از امام عليه السّلام همه مردم ساكت شدند و منتظر شنيدن آيات قرآن و نصايح از دهان مبارك حضرت شدند.
وصاياى امام عليه السّلام به فرزندانش
سپس حضرت خطاب به فرزندانش فرمود:
((شما را به پرهيزكارى و تقوى الهى سفارش مى كنم ،
چشم طمع به دنيا نداشته باشيد اگر چه دنيا شما را بطلبد.
بر چيزى كه از دست داده ايد افسوس نخوريد،
هميشه سخن حق بگوييد،
بر يتيمان رحم و مروّت داشته باشيد،
راهنما و هدايتگر گمراهان باشيد،
با ستمگران دشمن و براى ستمديدگان ياور باشيد،
به آنچه در كتاب خدا آمده است عمل نماييد،
براى كار در راه خدا از سرزنش ملامت كنندگان ماءيوس نشويد)).
سپس رو به محمد بن حنفيه نمود و فرمود:
((آيا آنچه به برادرانت وصيت كردم فرا گرفتى ؟))
محمد حنفيه گفت : آرى ، پدر بزرگوارم . حضرت فرمود:
((به تو نيز آنچه به آنها وصيت نمودم سفارش مى كنم ،
به تو سفارش مى كنم كه احترام آنها را نگه دارى زيرا آنها حق بزرگى به گردن تو دارند
و هيچگاه خلاف دستورات آنها عمل نكن )).
سپس رو به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام نمود و گفت : ((شما را نيز درباره برادرتان سفارش مى كنم ، زيرا او برادر شما و پسر پدر شماست و شما خوب مى دانيد كه من او را دوست مى دارم )).
آنگاه به امام حسن عليه السّلام فرمود: ((فرزندم تو را به تقوى الهى ، و در اول وقت نماز خواندن سفارش مى كنم ، تو را به پرداخت ذكات در جاى خود و نيكو وضو ساختن ، كه نماز بدون پاكيزگى مقبول نيست سفارش مى كنم ، تو را به عفو و بخشش خطاهاى مردم و فرونشاندن خشم و ارتباط با نزديكان و حلم و بردبارى نسبت به جاهلان و اجتهاد و تفقّه در دين ، پايبندى به قرآن ، پايدارى در كارها، نيكى با همسايگان ، امر به معروف و نهى از منكر و دورى از پليديها سفارش مى كنم )).
هنوز وصايا و سفارشات امام به اتمام نرسيده بود كه خستگى بر ايشان غلبه كرد، در حاليكه تا آن ساعت كسى نديده بود كه آن حضرت با وجود ساعتها سخنرانى خسته شوند. سپس امر فرمود كه آن وصايا را نوشته و به امام حسن بدهند.
پس از آن ديگر سخنى بر زبان جارى نكردند مگر جمله ((لا اِلهَ اِلا اللّه ))، كه دار فانى را وداع كردند(37). آنگاه صداى ناله و گريه مردم بلند شد پس از شهادت آن حضرت ، فرزندانش حسن و حسين و عبدالله بن جعفر بدن مباركش را غسل داده و با پارچه كفن نموده و جسد شريفش را به خاك سپردند(38).
هنگاميكه سعيد چنين مصيبت و غم و اندوهى را مشاهده نمود بياد قطام و شرارتهاى او افتاد و به خود گفت : ((به خدا قسم قاتل واقعى اوست ، اگر اين زن بدجنس نبود امام اكنون شهيد نمى شدند.))
در حاليكه سعيد در غم و اندوه امام ، اشك از چشمانش سرازير بود، قنبر به نزديك او آمد و دست او را گرفت و از اطاق خارج كرد. سعيد نمى دانست قنبر با او چه ميكند، همراه او رفت تا به زندان ابن ملجم رسيدند. سعيد و قنبر داخل زندان شدند و ابن ملجم را در حاليكه با غل و زنجير بسته بودند مشاهده نمود. همينكه سعيد او را ديد خواست حرفى به او بزند كه قنبر گفت : آرام باش و صبر كن تا ببينم اين ملعون چه مى گويد. وقتى ابن ملجم آنها را ديد با بى اعتنايى رو به قنبر كرد و گفت : گمان مى كنم به اينجا آمده اى تا مرا براى مجازات ببرى ، چون آقايت را كشته ام . قنبر گفت : بله ، براى همين منظور به اينجا آمده ام ، اما قبل از آن بگو آيا اين مرد (اشاره به سعيد) را ميشناسى ؟ ابن ملجم گفت : خير هرگز او را نديده ام .
قنبر با اين سئوالات مى خواست به بيگناهى سعيد يقين پيدا كند زيرا هنوز در دل خود شك داشت كه شايد او با ابن ملجم همكارى داشته است . پس باز هم از ابن ملجم پرسيد: آيا اين مرد اموى در كشتن على عليه السّلام با تو همدست نبوده است ؟ ابن ملجم تبسمى كرد و گفت : او ضعيف تر از آن است كه دست به چنين كارى بزند، نه ، من اصلا او را نمى شناسم .
سعيد گفت : آيا قطام دختر شحنه را ميشناسى ؟ ابن ملجم گفت : بله او را ميشناسم ، او نامزد من است ، خون على بن ابى طالب نيز مهريه او است . قنبر فرياد زد و گفت : لال شو اى پست فطرت ، برخيز كه بزودى تو را با طعم مرگ آشنا خواهم كرد. اما سعيد از شنيدن نامزدى قطام با ابن ملجم بسيار خشمگين و ناراحت شد و به خود گفت : به خدا قسم با همين دستان خود از اين زن خيانتكار انتقام خواهم گرفت .
بسم رب الحسین